|
|
|
|
|
شماره مهر ماه ماهنامه فیلم که
چهارصدمین شماره آن هم بود به بهترین فیلم های عمر منتقدین و مترجمین و
اهالی سینما اختصاص داشت. هر کس برای خودش بهترین فیلم های زندگی اش چه
ایرانی و چه خارجی را ردیف کرده بود و بعضی ها هم توضیحاتی راجع به فیلم
های منتخبشان داده بودند. علاوه برآن، عده ای هم راجع به نقد فیلم و
معیارهایشان نوشته بودند و چند نفری هم راجع به شیوه ی فیلم دیدنشان و
فیلم های محبوبشان و سینماهای نوستالژیک دوران کودکی و یا جوانی شان نوشته
بودند. این روشی ای است که هر ده سال در این نشریه وزین رخ می دهد و خلاصه
می توان گفت شماره ویژه و ماندگاری بود. من هم کلی با خودم کلنجار رفتم که
چند خطی راجع به این شماره از مجله محبوبم و دیدگاه و نظریات مهم ترین، با
سوادترین و به نظرم تاثیر گذارترین قشر سینما بنویسم ولی چون اکثرشان در
خود مجله و یا در سایت ها و وبلاگ هایشان به اندازه کافی راجع به این قضیه
نوشته بودند می خواستم عطای نوشتن را به لقایش ببخشم ولی چون به نظرم این
طور می آمد که این مساله جدای این که نمایان گر دیدگاه ها و نظریات قشر
متفکر سینما هست و دید کلی خوبی درباره سطح سواد و فرهنگ سینمایی کشورمان
می دهد، می تواند دید جامعه شناسی و تخصصی تری حتی راجع به قشر روشنفکر
کشورمان هم برایمان بوجود بیاورد، اهمیتی دوچندان پیدا می کند. خلاصه جمیع
این مسائل باعث شد تا من هم به بهانه این که فیلم های محبوب عمرم را لیست
کنم، چند خطی بنویسم حالا گیرم بیشترنکات، قبل تر به تفصیل شرح داده شده
اند.
بعد از ذکر این مقدمه طولانی در بخش اول من هم فیلم های زندگی ام را ردیف کرده ام و راجع به هر کدامشان چند خطی نوشته ام که بیشتر حال و هوای احساسی دارند و دور از متر و معیار های مرسوم علمی نقد فیلم هستند. بعد هم چند نکته درباره انتخاب هایم گفته ام و دربخش دوم این نوشته همان چند مورد نسبتا تکراری ولی بسیار مهم را آورده ام. بخش اول
بهترین فیلم های عمر من
راننده تاکسی /Taxi Driver قصه ی مرد تنهای خداوند (تراویس بیکل) را از زبان اسکورسیزی در نیویورک کثیف دهه ی هفتاد می شنویم. تراویس آن قدر تنهاست و آن قدر در ارتباط با جمع ضعیف است که حتی نمی داند در قرار (date) اول نباید دختری را فکر می کرده با همه ی دختران عالم فرق دارد به سینمای فیلم های پورنو ببرد. همین مسئله ضعف در ایجاد ارتباط باعث می شود تا رابطه اش با بتسی به هم بخورد و بعد از آن نسبت به همه چیز پارانویای شدیدتری پیدا می کند. گمان می برد از طرف خداوند مامور شده تا زشتی ها و پلشتی ها را از زمین پاک کند و در نهایت در یک فاحشه خانه بدبو، دختر نوجوان بدکاره ای را از دست پااندازهای پول پرست با به راه انداختن کشت و کشتار نجات می دهد. در پایان فیلم که بسیار دوستش دارم بتسی همان دختر جفاکار دوباره به سمت تراویس متمایل می شود ولی تراویس دیگر مرد تنهای خداوند شده و... آنی هال / Annie Hall نبوغ وودی آلن را نمی شود ندید گرفت. همه چیز در فیلمش گنجانده. فیلم پر از شوخی ها و بازی های کلامی خنده دار است و در عین حال یک داستان رومانس را به بهترین شکل ممکنش تعریف می کند و مانیفستی ارائه می کند که برای من هم بسیار ارزشمند است (ادامه اش می دیم چون به تخم مرغ هاش نیاز داریم). این فیلم در عین حال حدیث نفس وودی آلن هم می تواند باشد و در عین این که بسیار خنده دار هست در نهانش غم و افسرده گی شیرینی قرار دارد. کازابلانکا / Casablanca از معدود کلاسیک هایی است که راحت می توانم تا انتها تماشایش کنم و دچار مشکل نشوم. داستان عاشقانه ای است که با هر بار دیدنش نه تنها هوای عاشقی به سرم می زند بلکه تا جایی که می توانم گریه هم می کنم. همیشه از آن جایی که الزا، ریک را در راه آهن پاریس قال می گذارد اشک ها جاری می شوند و تا انتها به این امید خیره به تلویزیون می نشینم که شاید این بار ریک دست از یک دندگی اش بردارد و برای خودش هم مجوز دست و پا کند و همراه الزای زیبا از جهنم مراکش فرار کند ولی هیچ وقت این آرزویم به حقیقت نمی پیوندد. ژست ها و صورت سنگی و نحوه سیگار کشیدن و تکیه دادن ریک به پیشخوان بار برایم به شدت دوست داشتنی است. همین طور فکر می کنم اینگرید برگمن (الزا) با آن صورت گرد و چشم های معصوم و لب و دهان خواستنی دقیقا چهره ی یک معشوقه دست نیافتنی را دارد. پیش از طلوع /Before Sunrise اگر کسی نمی داند چه طور می شود از روزمرگی لذت برد باید این فیلم را ببیند. سرتاسر فیلم جسی و سلین در وین شهر موسیقی، قدم می زنند و قدم می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند و برای رضایت مخاطب گاهی وقت ها لبی هم می گیرند! دیالوگ ها به شدت روزمره هستند و هیچ چیز بزرگ و به ظاهر با اهمیتی درشان وجود ندارد ولی زندگی پشت همین مسائل ساده و پیش پا افتاده پنهان شده. و حالا اصل زندگی با یک داستان زیبای عشقی هم ترکیب شده و چه ترکیبی بهتر از این! ماتریکس / Matrix چند بار اول این فیلم را تنها به خاطر صحنه های جذاب و مهیج و جلوه های ویژه ی بدون نقصش دیدم. بعد ها که کمی سطح سوادم بالاتر رفت تازه فهمیدم که این بازی کامپیوتری (فیلم ماتریکس را می گویم) چه دنیای پیچیده فلسفی همراهش دارد. برای اولین بار کمی به فلسفه علاقه مند شدم و به سراغ آرای دکارت رفتم و بدجور ترسیدم. ترسیدم از این که نکند ما هم داریم در دنیایی مجازی زندگی می کنیم و سرمان را مثل کبک زیر برف کردیم و خومان را به نفهمی می زنیم. هر چند راهی برای فهمیدن و دوری از جهل انگار وجود ندارد (این جمله ی آخر یک ایراد فلسفی بزرگ دارد!) پدر خوانده 1 / The Godfather بازی درخشان مارلون براندوی کبیر و آن چانه خاریدنش و یا آل پاچینو و تغییرات دیدگاهش در فیلم و حتی نگاه های پر خواهش دایان کیتن یک طرف و آن بخش کوتاه زندگی مایکل در سیسیل طرف دیگر. مایکل برای این به سیسیل رفت تا از دست دشمنانش فرار کند و جانش را حفظ کند ولی آن جا با یک دختر دهاتی سیسیلی آشنا می شود. آن صحنه را به یاد بیاورید و که مایکل و نامزد سیسیلی اش دارند با هم قدم می زنند و راه می روند و بعدش می فهمیم انگار تمام اهالی روستا به دنبالشان هستند و مراقبشان هستند تا کار خلافی در تنهایی شان انجام ندهند. یا آن جایی که دختر سیسیلی با زدن استارت اتومبیل به هوا می رود و ری-اکشن های مایکل. به نظرتان برای دوست داشتن یک فیلم چیزهایی بیش از این هم نیاز است؟ فارغ التحصیل / The Graduate تنها فیلم این فهرست است که فقط یک بار آن هم دو سه سال پیش دیده امش ولی همان دیدار و معاشقه با فیلم آن چنان در ذهنم مانده که نمی شود از دستش هیچ رقمه فرار کرد. فیلم چیزهای زیادی برای عرصه دارد: موسیقی اعجاب بر انگیز (Sound of Silence) و داستین هافمن دوست داشتنی ای که به هیچ وجه حاضر نمی شود از معشوقه اش بگذرد و با تمام بلاهایی که سرش می آید دست آخر محبوبش را در کلیسا و چند دقیقه قبل از خطبه کشیش در مراسم عروسی از دست داماد جدید و مادر بدطینت عروس می رباید و هر دو با هم سوار اتوبوس می شوند به سوی ابدیت پیش رویشان می روند. آفتاب ابدی یک ذهن بی آلایش / Eternal Sunshine of A Spotless Mind وقتی زندگی و ذهن آدمی حالتی دایره وار دارد و همه چیزش از جایی شروع می شود و روی محیط یک دایره می چرخد و در انتها به همان جای اول بر می گردد چرا فیلم ها این طور نباشند؟ حالا در این فیلم همه چیز در یک فضای ذهنی روی یک دایره می گردد و ابتدا و انتهایش روی هم منطبق می شوند. کلمنتاین که دختر شاد و سرزنده و البته مودی ای (moody) هست و هر روز موهایش را به یک رنگ در می آورد توی قطار با جوئل تنها و تک افتاده آشنا می شود و بعدتر که زندگی و رابطه شان بر مدار موفقیت نمی چرخد رابطه را به سنگدلانه ترین حالت ممکن به هم می زند و حتی برای پاک کردن خاطراتش از جوئل به مطب دکتر عجیب فیلم می رود. جوئل هم درصدد جبران بر می آید و همین کار را انجام می دهد اما در شبی که وردست های دکتر در حال پاک کردن ذهنش هستند به یک باره می فهمد که نمی تواند از کلمنتاین و خاطراتش با او بگذرد و جنگی بین ذهن جوئل و تکنولوزی دکتر میرزواک در می گیرد. در نهایت هم جوئل و کلمنتاین در حالی که تا جایی که ممکن بوده علیه هم بد گفته اند ترجیح می دهند رابطه به ظاهر از دست رفته شان را ادامه بدهند در حالی که ممکن است دوباره در آینده به مشکلی این چنینی بر بخورند... پالپ فیکشن /Pulp Fiction اولین بار یک نسخه دوبله شده از این فیلم را دیدم و تا دو سه هفته سعی می کردم لحن کاراکترهای فیلم را تقلید کنم و مثل آنها حرف بزنم. لذت زیادی هم بردم که برای اولین بار کلمه «مادر به خطا» را می شنیدم که لحن تلطیف شده ی دشنام بدی بود. دیالوگ ها و شوخی های فیلم آن چنان بدیع و تر و تازه و البته فوق العاده بودند که تا مدت ها حتی با یادآوری شان خنده ام می گرفت. جدای این مسائل، بازی های فرمی و شکستن های متوالی زمان چیزی بود که حتی با وجود گذشت پانزده سال از زمان ساخت فیلم هنوز یکتا و بی مانند هستند. سکانس رقص در رستوران عجیب فیلم یا مرگ وینسنت به آبسوردترین شکل ممکن یا ماجرای مسخره همان حلقه معروف که کریستوفر واکن دوست داشتنی تعریف می کند و یا دوست دختر فرانسوی بروس ویلیس و کشته شدن زد و یا تغیر رفتار جولز و رستاگاری نهایی اش تنها قطره هایی از اقیانوس عظیم پالپ فیکشن هستند (داشتم موارد جذاب فیلم را یکی یکی برای خودم می شمردم که دیدم دارد تعدادشان سر به فلک می زند پس من هم فقط به ذکر همین چند نکته بالا بسنده کردم). کلوزآپ، نمای نزدیک حسین سبزیان که یک آس و پاس به تمام معناست برای چند روز خودش را جای محسن مخملباف به یک خانواده قالب می کند تا هم کمی از فلاکت خودش فرار کند و هم ماجرای هیجان انگیزی تجربه کند اما در نهایت دستش رو می شود و کارش به دادگاه و شکایت کشی می رسد. به غیر از شخصیت بسیاز پیچیده و چند بعدی سبزیان، نوع نگاه کیارستمی و روشی که این داستان واقعی را به فیلم برگردانده (که شاید حداکثر می شد یک پاورقی جذاب در یک نشریه زرد از آن درآورد) به شدت منحصر به فرد هستند. دنیای خاص کیارستمی که سادگی مفرطش در لایه اول آن شاید باعث گمراهی و به خطا رفتن خیلی ها شود در این فیلم به نهایت پختگی رسیده و نتیجه اش چیزی شده که به نظرم در تاریخ سینمای جهان بی همتاست. قهوه و سیگار / Coffee and Cigarettes چند اپیزود پر از پرت و پلا. آدم های معمولی و مشکل دار توی کافه ای نشسته اند و قهوه می خورند و سیگار دود می کنند. شاید هم بتوانند حرفی بزنند که احتمالا ارزش شنیدن هم ندارد. پس چه چیزی این فیلم را برایم این قدر دوست داشتنی کرده؟ به نظرم باید آبسوردیست(!) بود تا احساس من را فهمید. چون فیلم از لحاظ ممیزی مشکلی نداشت تصمیم گرفتم آن را برای اعضای خانواده ام پخش کنم. بعد از فیلم به مدت چند روز پدرم با من حرف نمی زد. می گفت من بچه بزرگ کرده ام که بنشیند و مزخرف های این مدلی ببیند و بعد هم بگوید این شاهکار است!
چند نکته درباره انتخاب فیلم ها 1. این ها بهترین فیلم های عمرم، در این لحظه هستند. شاید بیست سال دیگر من این آدم امروز نباشم و تغییر کرده باشم و این فیلم ها در لیست بهترین های من نباشند (هر چند این مسئله با شناختی که از خودم دارم کمی بعید به نظر می رسد. به قول پیمانِ فیلم درباره الی...: من بیست سال بعد هم همین گُهی که الان هستم، خواهم بود!) 2. این فیلم ها را از بین تمام فیلم هایی که در این چند سال دیده ام انتخاب کرده ام. مسلما خیلی فیلم ها هستند که من ندیدمشان یا حتی اسم شان هم به گوشم نخورده. 3. بر خلاف کاری که در مجله فیلم کرده بودند و برای فیلم های ایرانی جدا از خارجی ها رای گیری کرده بودند، من ایرانی ها و خارجی ها را در یک فهرست آوردم. اعتقاد ندارم که فیلم های ایرانی را باید به خاطر ایرانی بودنشان یا امکانمات کمتر یا هم زبانی شان یا خیلی مسائل دیگر در لیستی جدا دسته بندی کرد. اگر فیلم ایرانی آن قدر قوی باشد و بتواند کسی را تکان بدهد نباید برایش تفاوتی با فیلم های خارجی در نظر گرفت. 4. سعی کردم که دایره انتخابم را تا جایی که ممکن است تنگ کنم و آن را به یازده (هر چه کردم نشد ده تایشان کنم!) فیلم کاهش دهم در شرایطی که خیلی فیلم های دیگر هم بودند که روی من تاثیرات عمیقی گذاشته اند و توانسته اند ذهنم را مشغول کنند. تقریبا تمام فیلم های کوئن ها یا وودی آلن یا اسکورسیزی یا ونگ کار- وای یا هانه که یا جارموش یا پولانسکی و خیلی فیلم های دیگر که اگر بخواهم فقط به ذکر اسم شان بسنده کنم باید حداقل ده هزار کلمه دیگر بنویسم هم می توانستند در این فهرست باشند. 5. این چند خطی که درباره هر فیلم نوشته ام به هیچ وجه نمی تواند حتی ذره ای از شیفتگی و ارادتم را نسبت به هر فیلم ادا کند. اصلا آیا می شود عشق را آن هم در چند خط بیان کرد؟ 6. و دست آخر این که به غیر از دو فیلم اول یعنی راننده تاکسی و آنی هال که برای من جایگاه رفیع تری دارند بقیه فیلم ها بدون ترتیب لیست شده اند.
بخش دوم نکات بعضا تکراری ولی مهم
یک در نگاه اول انتخاب بهترین فیلم های زندگی هر آدم شاید مثل یک بازی به نظر برسد و شاید هم عده ی زیادی آن را جدی نگیرند کما این که در خود مجله هم عده ی زیادی از اهالی سینما این انتخاب را نوعی بازی قلمداد کرده اند و حتی بعضی هایشان هم گفته اند که از این به بعد در یک بازی بچه گانه این مدلی شرکت نخواهند کرد. شاید حق با آن ها باشد ولی برای من لیست کردن بهترین های عمر فراتر از یک بازی است. توی همین لیست می شود دیدگاه و نظر و طرز تفکر و شاید نوع احساسات هر کس را دید. در این لیست چند کلمه ای می شود دنیای ذهنی افراد و حتی شیوه ی زندگی شان را هم مشاهده کرد. این که مثلا یک نفر چقدر سینما را می فهمد، در زندگی شخصی اش چه چیزها گذشته، طبق مانیفست ذهنی اش چه چیزی درست یا غلط است و حتی شاید بشود فهمید که ذهن یک شخص چه قدر می تواند پوچ و توخالی باشد و میزان ادا و اطوار در آوردن و کلاس گذاشتنش برای دیگران را متوجه شد. جمیع این مسائل باعث شد تا این لیست به ظاهر ساده برای من یکی حداقل فراتر از یک بازی ساده و بچه گانه باشد و اتفاقا خیلی جدی و مهمی هم باشد. و شاید این فهرست توانست دیدگاه و نظرم را نسبت به خیلی از نویسندگان و منتقدان سینمایی عوض کند. دو مسئله دیگر به نظرم این است که باید تعریف فیلم های عمر را بدانیم. خوش بختانه در اولین سطور نشریه که بر حسب نام خانوادگی نویسنده ها مرتب شده محسن آزرم که ارادت خاصی به نوشته هایش دارم و سطح سواد و معلوماتش را از خیلی از منتقدین ایرانی بالاتر می دانم با نقل قولی از آیدین آغداشلو ی کبیر خیالم را راحت کرده و لب کلام را گفته: این که فیلم های عمر هر کس لزوما بهترین های سینما نیستند. برای شرح و بسط بیشتر این جمله باید بگویم که به نظرم بهترین فیلم های عمر به آن دسته از فیلم ها اتلاق می شوند که در شخص تغییرات و تحولاتی به وجود می آورند به طوری که بعد از دیدن فیلم و نشخوار کردنش، آدمی که فیلم را دیده همان آدم سابق نیست. یعنی این که فیلم از لحاظ احساسی و یا شاید هم منطقی آن چنان تاثیری روی فرد گذاشته که باعث شده تجربیاتی به انباشته تجربیات فرد اضافه شود و این تجربه جدید آن قدر بزرگ و شگرف بوده که فرد شاید حالا با دید دیگری به دنیا و اتفاقاتش نگاه کند. حالا این فیلم می تواند جزو فیلم های برتر تاریخ سینما و تکریم شده توسط خواص و عوام نباشد. گاهی یک فیلم معمولی و حتی ضعیف که می شود ایرادات فراوان از نحوه اجرا و فرم و فیلمنامه و تدوین و هزار چیز دیگرش گرفت، آن چنان به دل می نشیند که هیچ فیلم بزرگ و بی نقص دیگر نمی تواند. البته در اکثر موارد فیلمی می تواند دل چسب باشد که نشود به راحتی ایرادی از آن گرفت ولی در تمام موارد این طور نیست. سه در کشورمان عده ای از منتقدان هستند که سینمای امروز را به کل نفی می کنند و فیلم های روز دنیا را چیزی جز مخلوطی از خون و ساطور و جلوه های ویژه نمی دانند. به نظرم این طرز تفکر ایرادت و اشتباهات فراوانی دارد. اصلا نمی شود به خاطر ارادت به گذشته و نوستالژی بازی نسبت به فیلم های کلاسیک قدیمی و یا آوانگاردهای اروپایی قدیمی، زیبایی شناسی خاص و نوین فیلم های امروزی را ندید. آدم باید خیلی متحجر و یا شاید هم خرفت باشد که نتواند از خشونت فیلم های تارانتینو یا کوئن ها و یا جلوه های ویژه ی فیلم هایی مثل ماتریکس یا ترمیناتور2: روز داوری چیزهای بیشتری کشف کند. در ظاهر شاید این سینما به قول این عده، تین ایجری و ابلهانه و سادیستیک به نظر برسد ولی پس همین چیزهای به ظاهر ناروا دنیایی فکر و ایده و نبوغ ریخته که باید با چشمان و تفکر باز به آن نگاه کرد تا نکته اصلی را گرفت. تابستان 87 در نشریه مرحوم شهروند پرویز نوری که یکی از سردمداران همین طرز تفکر عقب مانده و واپس گراست در مقالاتی سینمای معاصر را از دم تیغ گذراند و سینمای گل و بلبلی و پر از ایراد و بعضا کم مایه دوران کلاسیک را تا مرتبه خدایی بالا برد. من به هیچ وجه نمی خواهم سینمای کلاسیک و فیلم های سیاه و سفید و شنگول مثلا بیلی وایدلر و یا فرانک کاپرا را نفی کنم ولی این نکته را در نظر می گیرم که سینمای آن روزها چه از لحاظ فکر و چه از لحاظ امکانات در برابر چیزی که امروز در جریان اصلی سنما تولید می شود بسیار عقب تر بوده. برای من سخت است که تصور کنم مثلا کلارگ گیبل فیلم در یک شب اتفاق افتاد به این راحتی که می بینیم عاشق آن دختر گنده دماغ شود و یا در سانست بلوار وایدلر عزیز کسی که مرده داستان فیلم را تعریف کند! این ها و آن ساده نگری و کم مایگی سینمای کلاسیک است که باعث می شود من نتوانم در هزاره سوم به این راحتی به تصاویر اعتماد کنم و همه چیز را به سادگی ببینم و باور کنم و از ته دل دوستش داشته باشم. برای من ارتباط پیدا کردن مثلا با نسخه آمریکایی بازی های خنده دار میشاییل هانه که کبیر که اتفاقا جزو ضعیف ترین فیلم هایش هم هست و پر از اتفاقات به ظاهر بی منطق و شکنجه دادن های فراوان است راحت تر است. یا مثلا نمی توانم نبوغ و شیطنت های فرمی تارانتینو در سگدانی را که در هر نمایش موزه ای از ایده و فکر وجود دارد به راحتی دست کم بگیرم. و بنا بر آن چه که گفتم نه تنها این قبیل مزخرفات مرگ سینما و سینمای ساطوری را ذره ای قبول ندارم بلکه با دیدن مثلا هر فیلمی از کریستوفر نولان، آندری زوبیاگینتسف و یا فاتح آکین روز به روز به سینمای معاصر بیشتر ایمان می آورم. چهار یکی از چیزهایی که قبل از خواندن این شماره نشریه و تنها با دیدن جلد و فهمیدن موضوع آن برایم قطعی شده بود این بود که مطمئن بودم در نهایت فیلمی مثل همشهری کین حتما در بین فیلم های منتخب منتقدین وجود دارد. تقریبا می شود در هر فهرست و لیستی که منتقدین خارجی به عنوان فیلم های برتر (دقت کنید فیلم های برتر نه بهترین های عمر) منتشر می کنند همشهری کین با فاصله زیادی جایگاه نخست را دارد. حالا اکثر منتقدین وطنی هم برای نشان دادن معلومات سینمایی شان و پز دادن و عقب نبودن از قافله چنین فیلم هایی را در فهرست بهترین فیلم های تمام زندگی شان گذاشته اند تا احیانا بر چسب کم سوادی یا بی سوادی نگیرند. من در شاهکار بودن همشهری کین شک ندارم ولی به نظرم برای کسی که در ایران زندگی کرده و می کند و عمرش به دوران اکران فیلم و شرایط خاص اجتماعی آن زمان ایالات متحده نمی رسد نمی تواند فیلمِ آن چنان جذابی به نظر برسد که در مدحش زمین و زمان را به هم ببافد و مثل معشوقه ای اثیری نیاز به دیدنش را در هر لحظه احساس کند و چه و چه درباره اش بگوید. حالا اکثر این افراد در نقدهایشان آن قدر پیش پا افتاده و ابتدایی می نویسند و کم سواد بودنشان به اصطلاح تابلو است که من بعید می دانم حتی بخشی از جلوه های ناب و هنوز هم بعضا بکر همشهری کین را درک کنند. این مورد را می توان در لیست اکثر نویسندگان این شماره نشریه دید. یعنی آمده اند و شاهکارهای تاریخ سینما را ردیف کرده اند که همشهری کین به خاطر خیلی شاهکار بودنش آن قدر در فهرست این افراد تکرار شده که در رای گیری نهایی رتبه بالایی آورده. پنج مسئله دیگر نوستالژی بازی وحشتناک عده ی زیادی از سینما است. طرف زمانی در سینما دختری را دیده و خوشش آمده و یا شاید هم از آبجوی ارزان سینما لذت می برده حالا آمده از بیخ و بن تکنولوژی های جدید را نفی می کند و دی وی دی را حرام می داند و فیلم دیدن را فقط در سینما مجاز می داند. خدا وکیلی با وضع درب و داغان و اسف بار اکثر سینماهای کشورمان و سطح شعور و سواد ملت که صدا و نور موبایلشان از یک طرف و قرچ قروچ های چیپس و پفک ساطع شده از دهانشان از طرف دیگر، اصلا میل و رغبتی به فیلم دیدن در سینما می ماند؟ حالا باید این نکته را هم در نظر گرفت که ما در مملکتمان اصولا چیزی به اسم اکران فیلم خارجی نداریم و یا اگر هم داریم آن قدر محدود است و همان تک و توک فیلم آن قدر قیچی شده اند که چیزی ازشان باقی نمانده. اما به لطف تکنولوژی روز دیسک های نوری ای درآمده اند که فیلم های به شدت قدیمی را که هیچ جا نمی شود پیدایشان کرد با کیفیتی بسیار بهتر از روز اولشان که شاید خود کارگردانش هم نتواند فیلم را تشخیص دهد برایمان فراهم کرده اند و می شود راحت در خانه نشست و چایی خورد و احیانا سیگار کشید و فیلم را بدون مزاحمت احدی دید. اگر هم کسی به دنبال جزئیات بیشتر می گردد می تواند پروژکتور برای خانه اش تهیه کند و فیلم ها را در خانه هم روی پرده ببیند. حالا انصافا با این شرایط باز هم باید گفت که فیلم دیدن فقط در سینما مزه می دهد و باید صدای نفس تماشاگران اطراف را شنید؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:1 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم ها را بست و سعی کرد صدایش را به خاطر آورد. اما هر چه بیشتر سعی می کرد کمتر به نتیجه می رسید. می دانست صدایی که در پستوهای ذهنش به دنبالش می گردد شیرین و دل نواز است. همان صدای دخترانه ای است که زمانی حاضر بود برای شنیدنش همه چیزش را بدهد. صدایی که او را سر شوق می آورد و از آن حالت افسردگی و غم، در آنی می رهانیدش. این گونه در تصوراتش می گذشت که این صدا از طول موج هایی تشکیل شده که جادوئی اند و توانایی درمان بیماری ها را دارد. همین طور در پیچ در پیچ هایِ نهان فکرش به این نتیجه رسیده بود که این صدایِ ظریف دخترانه احیانا باید از جایی میان اساطیر به امروز آمده باشد چون نیروها و تفکراتی را زنده می کرد که فقط می شد از یک قصه ی افسانه ای انتظار داشت. کافی بود صدای معشوقه اش را بشنود تا دیگر به هیچ چیز در دنیا کاری نداشته باشد چون گمان می کرد همان نوای شیرین و اعجاب بر انگیز اسطوره ای که از هزار شعر و غزل برایش زیباتر بودند و از لب ها و دهان زیبا و خوش تراش دختر بیرون می آمد برای ادامه ی زندگی اش کافیست. مدت ها بود این صدا را نشنیده بود و به همین خاطر داشت تلاش می کرد تا شاید بتواند حداقل بعضی طول موج ها را بازیابی کند اما هر چه بیشتر سعی می کرد و به ذهنش رجوع می کرد کمتر به نتیجه می رسید. *** عاشق عروسی رفتن بود. البته نه به خاطر بزن و برقص و شادی اش. اتفاقا حالش هم از این رسم و رسوم به هم می خورد اما هم چنان عاشق عروسی رفتن بود. چون وقتی می خواست گره کرواتش را ببندد به مشکل بر می خورد و درمانده می شد و ان وقت بود که او می آمد و دستی بر سرش می کشید و از آن لبخندهای شیرینش می زد که یعنی چرا مردِ زندگی من بالاخره یاد نمی گیرد کرواتش را بزند و می بوسیدش و کمکش می کرد تا گره کروات را ببندد.
پی نوشت1: این ها دو تا داستانک مینیمال هستند که به جز نخ باریکی که به هم وصل شان می کند هیچ ارتباطی بین شان نیست. پی نوشت2: یک معذرت خواهی و یک تشکر به تمام کسانی که آمدند این جا و پُست قبلی را خواندند و با نظراتشان مرا کمک کردند و من به دلیل مشغله های درس و زندگی و روزمرگی نتوانستم پاسخی در شان کلامشان بدهم، بدهکارم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:53 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
شماره یک یک زمانی سعی می کردم که حتی برای یک لحظه هم که شده رومانتیک بازی درنیاورم و تا جایی که ممکن است احساساتم را بروز ندهم (منظورم فقط احساسات رومانس و عاشقانه نیست و دایره اش گَل و گُشاد تر از این حرف ها است. مثلا غم و شادی و دل تنگی و از این جور چیزها را هم شامل می شود). اما الان باید اعتراف کنم گاهی وقت ها نمی شود و من هم از قانون نانوشته ام تخطی می کنم. این مورد آخریش همین روزها پیش آمده که راستش بدجور حس و حال غریبش یخه ام را گرفته و ولم نمی کند. اصلن این بوی شیرینی که در هوا پراکنده شده دلم را بُرده. به گمانم باید همه اش تقصیر پاییز باشد. هنوز نیامده تارهای احساسی ام را مرتعش کرده و به سرم حال و هواهای عجیب زده. تقریبا هر سال روزهای نرسیده به پاییز این جوری می شوم. راستش حتی تعریف و توصیفش هم سخت است. یک حسی است که همیشه انگار به من می گوید باید منتظر چیزی باشم. اتفاقی که قرار است بیفتد و البته هم نمی دانم چیست. البته این حس غریب همراه خودش یک جور دلواپسی و نگرانی هم دارد. مثلا این که همین اتفاقی که گفتم شاید بد باشد یا شاید باید از غیر منتظره بودنش بترسم. خلاصه معجون پیچیده ایست که خیلی چیزها درش دارد. ترس و نگرانی و انتظار و ... ولی آن چه که در نهایت برایم می ماند و بر همه شان غالب است یک احساس لذت بخش است که داشتنش یک دنیا می ارزد. حالا علاوه بر این ها باران هم بزند و بوی خاک هم در هوا پخش شود. دیگر عیش و نوش تکمیل می شود. به خاطر همین است که پاییز را خیلی دوست دارم... شماره دو هر کس هر جوری که می خواهد می تواند برداشت کند ولی من دوست ندارم زیاد تلویزیون نگاه کنم. شاید بخشی اش به پُز روشنفکری برگردد و قسمتی اش به چیزهای دیگر ولی در نهایت نتیجه این می شود که من از تلویزیون به دور می مانم و ذره ای هم افسوس نمی خورم. حالا توی روزهای ماه رمضان به خاطر رفتن به مهمانی های مختلف و نشستن با سایر اعضای خانواده دورِ هم مجبور می شوم بیشتر تلویزیون تماشا کنم. راستش دوست ندارم مثل سابق از بدی های تلویزیون و اخبار و یا سریال ها و چیزهای دیگرش بگویم؛ تنها چیزی که من را مجبور کرده این چند خط را بنویسم مجری جوانی است به اسم علی خانی که برنامه ماه عسل را اجرا می کند. از سر بدبختی این چند روزِ اخیر، چند قسمت از این برنامه را دیده ام و همه اش خودخوری کرده ام. قبل ترها تلویزیون یک برنامه ای داشت به اسم کوله پشتی که فرزاد حسنی مجری اش بود. کلن از سر و شکل اجرای حسنی بدم می آمد اما همین که برای خودش استیل و سبک خاصی داشت و یک جورهایی سنت شکنی کرده بود باعث می شد آن تَه تَه های دلم تحسینش کنم. هرچند هنوز هم معتقدم قسمت زیادی از اجرایش ادا و تقلید کبک وار از شومن های فرنگی بود. حالا این بنده خدا علی خانی درآمده و دارد ادای فرزاد حسنی را در می آورد. البته ادعا می کند که او مقلد سبک هیچ کس نیست و برای خودش شیوه و نمطی خاص دارد که به نظرم همه اش مزخرف محض است. او دارد ادای حسنی را آن هم به بدترین حالت ممکن درمی آورد. سعی می کند خودش را غالب نشان دهد و بر مهمانش تسلط کامل داشته باشد. گاهی مهمان را تحقیر می کند و خودش را همه کاره نشان می دهد. با همکاران پشت صحنه اش صمیمی و در عین حال دیکتاتورمآبانه رفتار می کند و میمیک صورت و ادا و اصول های دست و بدنش و و لحن حرف زدنش همه گی اعصاب خردکن هستند و هر کدامشان جُدا و بی ربط از سایر رفتارهایش. تمام این ها را حسنی جور دیگری (بهتری) در می آورد و انصافا دل چسب تر بودند. حالا این جوانِ مجری هم در ادا در آوردن مانده هم در اجرا و نه تنها در دلم هیچ تحسینش نمی کنم بلکه زیر لبی بد و بی راه هم نثارش می کنم. تمام این ها را می بینم و مقایسه می کنم با اجرای دیگر شومن های وطنی مثل رضا رشیدپور و یا عادل فردوسی پور که در کمال احترام به مخاطب و مهمانانشان، با اطلاعات زیاد و تسلط فراوان هم برنامه شان را به سمت چالش بر انگیز شدن پیش می برند و این که نه ادایی در می آورد و در کارشان محبوب تر و البته موفق تر هستند. شماره سه نشسته ام و دارم از تلویزیون(!) دربی شهر منچستر را می بینم. تا دقیقه هشتاد منچستر سیتی دو بر یک از منچستر یونایتد جلو افتاده ولی من حتی ذره ای هم شاد نیستم. یک چیزی به من می گوید که یونایتد بازی را می برد. توی ده دقیقه آخرِ بازی، هیجان به حد نهایتش می رسد و درست در دقیقه نود سیتی گل سومش را می زند و بازی سه بر سه مساوی می شود. جو عجیبی در استادیوم راه افتاده. سر الکس آن قدر عصبانی است که کارد بزنی خونش در نمی آید و مطمئنم بعد از بازی پدر فاستر دروازبان جوان تیمش را که روی گل اول سیتی بد جور اشتباه کرد در می آورد. در عوض مارک هیوز مربی سیتی که سابق بر این توی همین یونایتد شاگرد سر الکس بوده دارد از خوش حالی توی پوستش می ترکد و همه اش دور و بر استاد سابقش هیستریک وارانه شادی می کند تا لجش را هم در بیاورد. طرفداران سیتی هم که تعدادشان نسبت به تیم رقیب در اقلیت هست استادیوم اُلدترافورد را روی سرشان گذاشته اند. ولی من هم چنان مطمئنم این یونایتد که همیشه با خوش شانسی توی سه چهار دقیقه آخر گل می زند، نمی شود گل بخورد و امتیاز از دست بدهد. و برای مربی سیتی و طرفدارانشان که الکی دل خوشند و به خاطر یک امتیازی که از یونایتد توی زمین شان گرفته اند وحشتناک شادند، دل می سوزانم. مثل این که نمی دانند این جا چه خبر است. به دقیقه نود و پنج می رسیم و مایکل اوون (که هنوز دوستش دارم) از آن گل هایی می زند که در آن تخصص دارد. یک تک ضربه بیرون پا در موقعیت تک به تک. یونایتد چهار به سه جلو افتاده و این بار سر الکس با زبان بی زبانی می گوید «من هنوز هم بهترینم». من هم که از همان اول مطمئن بودم یونایتد می برد توی همان حس ناراحتی و عصبانیتم مانده ام. تنها خوبی اش این بود که شگفت زده نشدم. نمی دانم چرا نمی شود فقط یک ذره از این شانس منچستر یونایتد را به دیگر تیم ها داد که آن ها هم بتوانند توی ثانیه های آخر حریفشان را ناک اوت کنند. اما این ها هیچ کدام دلیل نمی شود. من هم چنان روی حرفم هستم و می گویم تیم محبوبم، لیورپول از همه ی تیم ها سر است و حاضرم با هر کسی کُری بخوانم. نبود؟!! پی نوشت2: کسانی که این جا می آیند و می خوانند و مشتری هستند یک منتی بر سر من بگذارند و بگویند که نوشته های طولانی در چند قسمت که مثلا هر هفته یا بیشتر این جا گذاشته می شوند برایشان بهتر است یا نوشته های مختصرتر و کوتاه تر که در فاصله های زمانی کمتر این جا می گذارمشان. آن کسانی که می خوانند و نظر نمی دهند می توانند این بار لطف کنند و حتی به صورت ناشناس نظر خصوصی بگذارند. نظرتان به شدت برایم مهم است. حتی شما دوست عزیز! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:57 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
این هم یک بازی وبلاگی دیگر است که The Daily Poster مرا به آن دعوت کرده. بازی شیرین و در عین حال سختی است. باید جواب سی و پنج سوال زیر را در یک کلمه داد. من هم علیرضا و تبسم را به این بازی دعوت می کنم. کافی است سوال ها را کپی کنید و پاسخ شان را بدهید. البته اگر دوستان دیگری هم هستند که مایلند، من را خوشحال می کنند... 1. Where is your cell phone? On the desk 2. Your hair? Black 3. Your mother? Worry 4. Your father? Mature 5. Your favorite food? Fesenjoon! 6. Your dream last night? Too personal 7. Your favorite drink? Cocktail 8. Your dream/goal? PEACE 9. What room are you in? Mine 10. Your hobby? Movies 11. Your fear? Loss 12. Where do you want to be in 6 years? London 13. Where were you last night? Home 14. Something that you aren’t? Fascist! 15. Muffins? Mummy made! 16. Wish list item? True Love! 17. Where did you grow up? Dezfoul 18. Last thing you did? Sleep 19. What are you wearing? T-Shirt 20. Your TV? Broken 21. Your pets? None 22. Friends? So cool 23. Your life? Ruined 24. Your mood? Angry 25. Missing someone? Absolutely 26. Vehicle? Father's car 27. Something you’re not wearing? Sunglasses 28. Your favorite store? Book store 29. Your favorite color? Blue 30. When was the last time you laughed? Yesterday 31. Last time you cried? Three months ago 32. Your best friend? My computer 33. One place that I go to over and over? Mmm… 34. One person who emails me regularly? Aria Ghoreishi 35. Favorite place to eat? Home پی نوشت: اخیرا پرشین بلاگ هم فیلتر شده. بعید نیست که بلاگفا هم به همین سرنوشت دچار نشود یا همان مشکلات ایام انتخابات دوباره پیش نیاید. این آدرس همین وبلاگ در بلاگر است. برای روزهای مبادا.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:6 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
توی داستانی که این روزها دارم در ذهنم با آن زندگی می کنم یک مردی هست که انگار در زندگی اش تَک است و در همه چیز تمام است. برای همسرش بهترین شوهر است و فرزندانش از این که پدری مثل او دارند خیلی خوشحالند. این مردِ داستانم تقریبا درباره ی همه چیز می داند. جواب تمام پرسش های فرزندانش را بلد است. هر کاری را که می خواهد انجام می دهد. چیزی به عنوان ناشدنی در دایره کلماتش نیست. به همه هم کمک می کند. حتی اقوام و همسایه ها هم روی او حساب می کنند و هر وقت در مساله ای به بن بست می خورند به سراغش می روند و از او راهنمایی می گیرند. اما وقتی من می خواهم نزدیکش بروم نمی گذارد. سخت اجازه ی نفوذ را می دهد. فکر می کنم در زندگیش چیزهایی دارد که از من هم پنهان می کند. تَرَک هایی از گذشته دارد یا شاید هم فقط در ظاهر این جور پرقدرت و باصلابت است. فکر کنم اگر بشود بیشتر به سمتش بروم رازهایش و ضعف هایش را کشف می کنم. ولی نمی گذارد.
پیِ پی نوشت: نیکزاد عزیز یک بازی وبلاگی ترتیب داده که من هم درش شرکت کرده ام. از این جا می توانید نوشته ام را بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:11 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
عصبانی بود. خیلی عصبانی بود. فکر می کرد با کارهایی که کرده و کارهایی که نکرده، به خودش، به زندگیش، به خانواده و دوستانش گند زده. فقط دنبال راهی می گشت تا بتواند چیزها را به حالت قبل شان برگرداند. لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. دوست داشت پیاده راه را برود و همین کار را هم کرد. آن قدر رفت تا به اولین دکه ی روزنامه فروشی رسید. یک نخ سیگار گرفت و با فندکی که همان جا آویزان بود سیگارش را روشن کرد و عمیق ترین پُکی را که می توانست از سیگار گرفت. حالا احساس می کرد کمی آرام تر شده، هر چند در اصلِ وضعیت تفاوتی ایجاد نشده بود. *** قرار بود دخترک را در ایستگاه مترو ببیند. چند ساعت قبل دختر تماس گرفته بود و از او خواسته بود تا هر چه سریع تر همدیگر را جایی ببینند. لحن دختر خیلی آشفته و نگران بود. انگار می خواست حرف خیلی مهمی را بزند و از طرف دیگر نمی توانست آن را راحت بیان کند. اولین تصویری که به ذهن متوهم پسر آمد، این بود که قفلی به زبان دختر زده اند و نمی تواند چیزی بگوید. سریع این فکر را از ذهنش دور کرد و به توهماتش خندید. کمی هم نگران شد. چون لحن دختر را می شناخت. می دانست هر وقت این طور حرف می زند اتفاق بدی افتاده یا می خواهد چیز ناگواری بگوید. ذهنش را مرور کرد. دیروز که با هم حرف می زدند اتفاق خاصی نیفتاده بود و به خیالش همه چیز مثل سابق بود. ولی حتما باید چیزی شده بود که دختر این طور مُصرانه از او می خواست تا سر وقت در ایستگاه مترو باشد. ناگهان حسِ ترس تمام وجودش را در بر گرفت. یک ساعت بیشتر تا قرار باقی نمانده بود. کاپشن سیاه رنگ چرمی اش را پوشید و کمی به خودش ادکلن زد. جلوی آینه رفت و دستی به موهایش کشید. باید ریش هایش را هم اصلاح می کرد ولی فرصت نداشت. به خیابان رفت و سوار تاکسی شد. *** عادت داشت وقتی از خواب بیدار می شود اول از هر چیز به سراغ تلفنش برود تا ببیند در این چند ساعتی که خواب بوده کسی تماسی نگرفته یا پیامی برایش نیامده. البته معمولا نه جواب پیام ها را می داد و نه تماسی می گرفت. بعد کش و قوسی به بدنش می داد و همان طور که در تختش بود کتاب شعری از بالای سرش بر می داشت و مثل دیوانه ها شروع می کرد به شعر خواندن. دوست داشت شعر را با صدای بلند بخواند ولی چون می ترسید دیگران به او بخندند، تا جایی که می شد صدایش را پایین می آورد. اما هیچ وقت در دلش نمی خواند. شعر خواندن که تمام می شد، تازه پتو را کنار می زد و از تخت پایین می آمد و به سمت دستشویی می رفت. بعد هم صبحانه اش را می خورد. امروز هم که از خواب بیدار شد دقیقا همین کارها را کرد. پی نوشت: این ها سه تا داستانک مینیمال هستند که هیچ ارتباطی بین شان نیست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:38 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
از کتاب بلوار دل های شکسته نوشته پرویز دوائی فرار از زندان اصلا این آقای پست چی کجاست؟!!! کمی از فوتبال |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:2 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکم هر دارو که علاج بود در خانه داشتم اما تنم در باد به تماشای غزل های آخر می رفت *** امروز را بی تو خفتم فردا که خاک را به باد بسپارند تو را یافته ام، *** مگر تو نسیم ابر بودی که تو را در باران گم کردم؟ *** پرسیدم: در شب عریان من، دریا مهمان تو بود؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:57 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکم از درد به خودم می پیچم
انگار دارند بند بندِ بدنم را از هم باز می کنند و روبرویم تمام آن دخترکانی را که زمانی دوستشان داشته ام می بینم. در دست هر کدامشان خوشه ی انگوریست اما تو را از نیمرخ می بینم که در دستت سیبِ کالی است و گریه می کنی اندوهناک و غمگنانه *** از خواب پریدم و هیچ وقت نفهمیدم برای چه گریه می کردی...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:20 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکم پیش از تمام شدن سال می آیی
پیش از تمام شدن ماه پیش از تمام شدن هفته پیش از تمام شدن این روز پیش از مرگ این لحظه... پیش از این که به گریه بیفتم سرانجام می آیی... پیش از این که این شعر به پایان برسد پیش از آن که مرگ از راه رسد... تو پیش از عشق تو پیش از مرگ تو از همه زودتر خواهی رسید...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:34 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکم دو سه سال پیش بود که فیلم 300 در سینماهای ایالات متحده اکران شد. با توجه به موضوع فیلم و این که لشکریان ایرانی آن جا بد نشان داده می شدند و رفتارهایی به ایرانیان نسبت داده می شد که در واقعیت این گونه نبود در نشریات کشورمان بحث های زیادی پیرامون این فیلم صورت گرفت. اکثرا با بیان واقعیت های تاریخی در مورد ایرانیان زمان هخامنشی، دروغ گو بودن فیلم را ثابت می کردند و بعد از آن هر چه که از دهانشان در می آمد نثار آمریکایی های کثیف می کردند! من فکر می کردم که شاید باید روش دیگری در پیش گرفت. در مطلبی که همان موقع نوشتم و در نشریه قلم هم چاپ شد گفتم که بهتر است به جای نق زدن و از دیگران ایراد گرفتن، بتوانیم فرهنگ واقعی مان را توسط سینما نشان بدهیم و منتظر کارهای خوب و بد دیگران نباشیم و از این دست حرف ها. در همین حین بود که در سایتYahoo! در قسمت سوال و جواب هایش سوالی با این مضمون طرح کردم که چرا باید در این فیلم چهره ی غیر واقعی و البته زشتی از ایرانیان نشان داده شود. تقریبا تمام کاربران آن جا (که در میانشان فقط یک ایرانی پیدا شد و اکثرا آمریکایی بودند) که به سوالم جواب دادند به این نکته اشاره می کردند که 300 فقط یک فیلم است و چیزی بیش از این نیست. می گفتند که نباید از یک فیلم سرگرم کننده انتظار داشته باشی که مثل درس تاریخ به تو چبز یاد بدهد. فیلم برای لذت بردن است و قرار نیست که همه چیز در آن واقعی باشد. برایم خیلی جالب بود که کاربران خارجی به من این گونه جوابی دادند که به طور کلی دید تو در مورد سینما اشتباه است و از آن انتظاری بی جا داری. دوم ماجرای فیلم بورات از این قرار است که یک مرد قزاقستانی که مجری تلویزیون هم هست برای آشنایی بیشتر با فرهنگ آمریکایی به آن جا سفر می کند و به همراه تهیه کننده اش از رسوم مردم آمریکا یک فیلم مستند تهیه می کند. ساشا بارون کوهن که نقش اول این فیلم را بازی می کرد و از نویسندگان و تهیه کنندگان فیلم بود (در یک کلام همه کاره) در بورات چهره ی درستی از مردم قزاقستان نشان نمی داد. این طور که این مردم به شدت عقب افتاده هستند. برای مثال با محارمشان سکص دارند، به فاحشه بودن خواهرشان افتخار می کنند، در خیابان و با یک مانکن مستربیشن انجام می دهند، توی پیاده رو و جلوی مردم شلوارشان را پایین می کشند و وجدانشان را راحت می کنند و خیلی چیزهای دیگر که البته اکثرشان بی ادبانه هستند. تقریبا هر آدمی با هوش متوسط هم متوجه این نکته می شود که آن چه در این فیلم نشان داده شده چهره ی واقعی مردم قزاقستان نیست و این فقط قرار است شوخی باشد که برای نمونه جامعه ی قزاقستان در نظر گرفته شده. اما هم زمان با اکران این فیلم باز هم در نشریات وطنی راجع به این فیلم و ساشا بارون کوهن که اتفاقا یهودی هم هست بحث های زیادی درگرفت و خلاصه ی همه شان این بود که این یهودی حرامزاده حق ندارد این گونه هر چیزی را مسخره کند و مردم بیچاره ی قزاقستان را به بدترین شکل نشان بدهد( حالا این نشریاتی های ما هیچ کدامشان احتمالا به قزاقستان نرفته اند و رسوم مردم آن جا نمی دانند ولی متوجه شده بودند که واقعیت را ندیده اند و گمان می بردند که مردم به باهوشی آن ها نیستند و حتما باید روشن گری کنند که این فیلم واقعی نیست). به شخصه بعد از تجربه ی فیلم 300 با دید بازتری به تماشای این فیلم نشستم و انصافا هم موقع دیدنش از خنده روده بر شدم و بارها قهقهه زدم (من به سختی لبخند می زنم، چه برسد به این که قهقهه بزنم). فیلم به غیر از این که به شدت بامزه بود نوآوری های تکنیکی هم داشت که البته به بحثمان ربطی ندارد. مسئله ی دیگر این بود که بورات از جایگاه طنز و هجو گذشته بود و به هزل رسیده بود. اکثر شوخی هایش زننده به نظر می رسیدند و شاید یکی از دلایل اصلی مخالفت اکثر نشریات ما به بی ادبانه و خارج از عرف بودن جوک ها بر می گشت. اتفاقا مرحوم عبید زاکانی هم که جزو مفاخر ما محسوب می شود و در کتاب های درسی دبیرستان و راهنمایی به وفور از وی تعریف شده و او را جزو برترین طنازان ایرانی شمرده اند، اشعار فراوانی به بی ادبی شوخی های فیلم بورات دارد که احتمالا برای جناب عبید ایرادی محسوب نمی شود. خلاصه این همه گفتم تا بگویم که اگر با دید درست به سراغ این فیلم برویم و مثلا به اندازه ی مستند های نشنال جئوگرافیک یا بی بی سی از آن انتظار واقعیت نداشته باشیم نه تنها توی ذوقمان نمی خورد، بلکه می توان کلی سرگرم شد و از آن لذت برد و خندید. سوم این دو بند اول برای این بود که به این جا برسم: این جناب ساشا بارون کوهن یک فیلم جدیدی ساخته که الان در سینماهای ایالات متحده اکران می شود. اسمش برونوست و این بار این آقا نقش یک هم جنس باز را بازی می کند. با دیدن تیزر و خواندن خلاصه داستانش و البته ایمانی که به هوش ساشا بارون کوهن دارم باید فیلم جذاب و به شدت خنده داری از آب در آمده باشد و توی این روزها می تواند نسخه خوبی برای فیلم تراپی محسوب شود. من که به شدت منتظر دیدنش هستم، شما چطور؟!!
پی نوشت1: این که حد و مرز شوخی کجاست و جنس شوخی مثلا باید چه طور باشد و آیا شوخی های سینمایی با انواع دیگر فرق دارند بحث خیلی پیچیده ای است که به بحث های اخلاقی هم نزدیک می شود و فکر کنم نمی توان این جا زیادی به آن پرداخت. پی نوشت2: نمی خواستم این جا راجع به این قضیه بنویسم که از رفتن مایکل اوون به منچستر یونایتد چقدر ناراحت و البته عصبانی شدم. نمی خواستم بگویم که زمانی مایکل اوون ستاره ی اول تیم محبوبم، لیورپول بود و چه دورانی که با او نگذراندم. و البته نمی خواستم بگویم که اوون حق دارد به هر تیمی که دلش بخواهد برود. و همین طور این که منچستری ها آماده باشند که این فصل لیورپول قهرمان خواهد شد. ولی از همه شان یک ذره ای گفتم که احتمالا عیبی ندارد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 21:19 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
خبردار شدم که شبکه بی بی سی فارسی قرار است مستندی به اسم نمای نزدیک، نمای دور پخش کند. قبل از دیدنش فکر می کردم که این مستند قرار است راجع به اثر عباس کیارستمی یعنی کلوزآپ، نمای نزدیک باشد؛ مثل فیلمی که مانیا اکبری (بازیگر زن دَه کیارستمی) در ستایش دَه ساخته بود (هر چند فیلم 20 انگشت می تواند اثری مستقل به حساب بیاید، به نظر من تقلیدی از فیلم ده و حاصل مرعوب شدن از کیارستمی می باشد که نتیجه اش البته چیز خوبی از آب درآمده) و یا فیلم پنج که خود کیارستمی ساخته. اما با دیدنش متوجه شدم که این مستند تنها قرار است راجع به بازنده ی اصلی فیلم کلوزآپ یعنی حسین سبزیان باشد. به شخصه نقش سبزیان را یکی از بهترین و باور پذیرترین نقش های تاریخ سینما می دانم. این مرد به نحوِ به شدت همدلی بر انگیزنده ای خودش را محسن مخملباف جا می زند و به خانواده ای دروغ می گوید ولی هم چنان تماشاگر او را به عنوان یک دغل باز نمی شناسد و او را یک فریب خورده می پندارد. اما بیننده ی فیلم کیارستمی، حداکثر افسوسی که به حال این جوان می خورد این است که چرا این قدر احمق است که دست به چنین کار مزخرفی می زند. ولی این مستند، مخاطبش را با واقعیت زندگی دردآور حسین سبزیان آشنا می کند. این که به خاطر علاقه اش به سینما و این که این دروغ بزرگ را آن گونه باور کرده که توسطش بلعیده شده، همسر و فرزندانش او را ترک کرده اند و مردمِ دور و اطرافش او را یک متوهم می نامند که شرایط نرمال ندارد و البته هم از دید خودشان درست می گویند. در این مستند بعد از این که سبزیان را از نگاه دیگران شناختیم، کم کم به خودش نزدیک می شویم و از ترس ها و اتفاقت تلخ دوران کودکیش می شنویم. این که چگونه باید بهای سینما رفتن و فرار از مدرسه را با کتک خوردن می داده و تماشاگر باور می کند که این شخص در دنیای دیگری سِیر می کند. تمام زندگیش را از دست داده و به یک کار پاره وقت در صحافی کسی که قبلا شاگردش بوده می پردازد ولی هم چنان از عشقش به سینما می گوید و در خانه اش کتاب آموزش فیلم سازی به روش سوپر 8 ((Super 8 انتشاراتِ سروش را کنار قرآن می گذارد. این مرد با وجود این که از کیارستمی ضربه خورده و کلوزآپ باعث شده تا مردم دید دیگری نسبت به او داشته باشند باز هم هنگام حرف زدن راجع به این فیلم در چشمانش می شد برقی از لذت دید. او روبروی دوربین ژست می گیرد و در شرایطی که حضور آن را کاملا احساس می کند ماجراهایی را که بر سرش آمده مثل یک بازیگر حرفه ای تعریف می کند. شیوه ی کارگردانی این اثر هم شباهت بی نظیری به روش مستند گونه ی کیارستمی دارد که به سبزیان اجازه می دهد تا هر کاری را که می خواهد جلوی دوربین انجام دهد و راحت باشد. نماها طولانی هستند و در آن ها برش و قطعی نمی بینیم تا این که حس مستند گونه بیشتر و بیشتر ادامه پیدا کند و کار واقعی تر جلوه نماید. حتی در یک جایی خود حسین سبزیان می گوید که این جا را کات بده تا بقیه اش را در قسمت بعد بگویم که کارگردان مثل یکی از سکانس های فیلم دَه (یک جایی در فیلم دَه وقتی که مانیا و خواهرش در حال رانندگی هستند با یک راننده ی مرد دچار درگیری لظی می شوند و مرد به آن ها می گوید که شما این قدر دلتان خوش است که فیلم برداری هم می کنید! اما مانیا و خواهرش به کارشان ادامه می دهند و کیارستمی هم برای نشان دادن واقعیتِ محض این نمای به ظاهر خراب شده را حذف نکرده و در فیلمش گنجانده) آن را قطع نمی کند و در فیلمش نشان می دهد که البته این نکته بیانگر علاقه ی بیش از حد سبزیان به سینما و کارگردانی هم می تواند باشد. فیلم به طور کلی زندگی اسف بار سبزیان را نشان می دهد که چگونه جنونش به سینما و شهرت منفی حاصل از فیلم کیارستمی باعث بدبختی او شده اند. همان طور که مثلا در نمای نزدیکِ صورت، تمام چاله چوله های رخ یک نفر را می بینیم و زشتی هایش بر ما عیان می شود، کلوزآپ، نمای نزدیک هم با نشان دادن زشتی های زندگی سبزیان از نزدیک به نوعی باعث بیچارگی این فرد می شود که شرحش را در این مستند می بینیم. در این فیلم هم به تعداد زیادی نمای کلوزآپ از چهری سبزیان مشاهده می کنیم. فیلم به طرز وحشتناکی مخاطبش را دچار سمپاتی می کند، به خصوص که بعد از تمام شدن فیلم مجری برنامه گفت که چند سال پیش حسین سبزیان بر اثر بیماری آسم در مترو به اغما رفته و بعد از سه ماه فوت کرده است. حسین سبزیان نشان دهنده ی شخصیتی بود که به دلیل مشکلات دوران کودکیش و البته تفکرات خاصش که با متر و معیار یک ذهن عُرفا سالم قابل توجیه نیست آن چنان در دنیایش فرو رفت و به سمت عشق و آرزویش یعنی سینما حرکت کرد تا در نهایت همه چیزش را از دست داد. حتی جانش را.
پی نوشت1: خلاصه داستان فیلم کلوزآپ، نمای نزدیک به کارگردانی عباس کیارستمی: ماجرای آن مربوط به بک عشقِ سینماست که با جا زدن خودش به جای محسن مخملباف کارگردان شهیر ایرانی، وارد حریم یک خانواده می شود، البته با دادن این قول که در فیلم آینده اش به آن ها نقشی خواهد داد و بعد از چند روز که ماجرای قلابی بودن این آقا توسط یک خبرنگار پررو برای اعضای خانواده فاش می شود، از وی شکایت می کنند و به دادگاه می رود و برایش حکمی در نظر می گیرند. این ماجراها که همه شان در واقعیت اتفاق افتاده اند توسط کیارستمی در فیلم بازسازی می شوند و اتفاقا جاهایی هم فیلم تلاش کیارستمی را نشان می دهد که می خواهد این داستان را دوباره دربیارد.
پی نوشت2: نامجو یک موزیکی دارد به اسم شمس. در آن از یک شعر عربی و جاهایی هم از بعضی آیات سوره ی شمس که انصافا خوش آهنگ و شیرین است استفاده کرده و آن ها را با سه تارش زده و خوانده. سال پیش بود که سر همین موزیک سر و صدای زیادی در گرفت و از او شکایت شد. چند روز قبل تر هم شنیدم که برایش پنج سال حبس تعزیری بریده اند. اتفاقا آقای رحیم مشائی هم چند وقت قبل به عنوان رئیس سازمان گردشگری کشور در یک مراسمی شرکت کرده که در آن آیات قران را با دف خوانده اند و نکته جالب تر این بوده که دف را هم چند خانم می زده اند. و دوباره چند روز پیش خبردار شدم که اسفندیار رحیم مشائی به عنوان معاون اول رئیس جمهور انتخاب شده. همین.
پی نوشت3: تیتر این پُست برگرفته از جمله ای است که خواهر حسین سبزیان در همین مستند می گوید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:18 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست عزیزی که می داند اخلاق چیست و به قیامت هم اعتقاد دارد و احیانا از عذاب الهی هم می ترسد، لطف کرده است در یک وبلاگی با اسم من و آدرس همین وبلاگ، کامنت گذاشته است. ضمن تشکر از ایشان خواستم یک توصیه بکنم که امیدوارم برادرانه بپذیرد: نکن این کار رو رفیق! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:43 توسط مسعود ناسوتی
|
|
||