|
|
|
|
|
«طنز ِ روزگار»، بیخودترین کمدیایست که از ابتدای ِ تاریخ تا به حال ساخته شُده...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 11:34 توسط میم نون
|
||
|
|
|
|
|
عقربههای ِ ساعت را دستکاری کردهام و حالا شاید اتفاقها، جور ِ دیگری رُخ دهند؛ حالا شاید دقیقن دو ِ بامداد باشد که تو آماده نخواهی شُد تا وسایلات را جمع کنی و بروی برای ِ همیشه. حالا شاید با خودت خیال خواهی کرد که برای ِ رفتن خیلی زود است و یا خیلی دیر و بمانی اینجا برای ِ همیشه... برایان پتن؛ به فارسی ِ میم نون |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 14:15 توسط میم نون
|
|
||
|
|
|
|
|
بغل هم نشسته بودیم که میگفت: «شبیه ِ آخر ِ دُنیاست» و من تعجب میکردم و میپُرسیدم: «شبیه ِ آخر ِ دُنیا کُجاست؟» و او، به جایی، نُقطهای، لَکّهای روی دیوار خیره میماند و چیزی نمیگفت و من، دوباره میپُرسیدم: «آخر دُنیا چه شکلیست اصلن؟» و باز هم، همان حالت قبلیاش را حفظ میکرد و نه جوابی میداد و نه حرفی میزد و من با خودم فکر میکردم جایی که او حرف نزند، جوابام را ندهد، شاید شبیه به آخر دنیاست و بعد از چندین دقیقه که سخت برایام میگذشتند، به ناگهان، خندهی ریز ِ شیرینی میکرد و از دفتر محبوبِ شاعر ِ مغموماش، از بَر، شعری میخواند و اینبار، من بودم که سکوت میکردم و صدایاش را فقط میشنیدم و شعر را نمیشنیدم و به همان جا، نُقطه یا شاید هم لکّهی روی دیوار خیره میشُدم و ذرّه ذرّه، وجودم گرمتر میشد، انگار، کسی که جسم ظریف و پوست ِ لطیفی دارد، مُحکم به آغوشات کشیده و نفسهای گرماش به بدنات میخورد و تو داری حظ میبری که شعر تمام میشد و باز هم، خندهی ریز ِ شیرینی میکرد و میگفت: «میدانم که به شعر گوش نمیدادی» و من هم، در جواب، لبخندی تحویلاش میدادم و آلبوم ِ عکسهای پولارویدم را از روی زمین، بلند میکردم و عکسها را نشاناش میدادم و در سکوت، تصاویر را میدیدیم و گهگاه، به عکس خاصی که میرسیدیم، به هم خیره میشدیم و من در عُمق چشمهاش نگاه میکردم و بعد، هر دو بابت ِ خُلخُلیبازی ِ آدمهای تو عکس، با صدای بُلند میخندیدیم و خنده که تمام میشُد، عکس دیدن را از پِی میگرفتیم و همینطور تا به انتهای عکسها و آلبوم را میبستم و دوباره روی زمین میگذاشتماش و ازش میپرسیدم «خُب، حالا؟» و او هم قیافهی شیطنتباری به صورتاش میداد و لبخندی میزد و بلند میشد و میرفت آنطرف و دستگاه پخش موسیقی را روشن میکرد و موزیک ِ جَز، فضای اُتاق را پُر میکرد و بعد، صدای کلیک ِ کلید چراغ میآمد و بیواسطه، چراغها خاموش میشدند و من، چشمام به سختی میدید و بعد از چند لحظه که مَردُمکها آشناتر شُده بودند به تاریکی، میدیدم جسم ِ ظریف ِ سفیدی، شبحوار به سمتام میآید و خوشحال میشدم و ضربان قلبام، شدّت میگرفت و بدنام، گرم میشد و منتظر میماندم و منتظر میماندم تا فاصلهی آن چند قدمی که باید طی میکرد تا به من برسد، تمام شود و آن چند لحظه، از هزار سال، چیزی کم نداشتند برایام، بس که طولانی بودند و مرا غرق میکردند در انتظاری شیرین تا برسد نزدیکام و من، عطرش را حس کنم و خنده بر لبانام بیاید و در ذهنام، به این فکر میکنم که این مکان و موقعیّت، قطعن، بهترین و بلندترین جای دُنیاست، شاید هم، «آخر دُنیاست»... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 12:36 توسط میم نون
|
|
||
|
|
|
|
|
به کُجا بَرَم شکایت؟ حافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 23:6 توسط میم نون
|
||
|
|
|
|
|
یکم بعضی میگویند مثل بچّهی آدمست و عدّهی دیگری آن را همچون خانه میدانندش؛ نظر من خلاف اینهاست، یعنی درستست که چون خودت خلقاش کردهای، بهاش علاقه داری و چون آنجا راحتی و جوری که دوست داری، حرف میزنی، به خانهی دوم آدمی میماند ولی اصل ِ جنس، چیزی غیر از اینهاست. چه هست؟ دقیقن نمیدانم؛ شاید آنهایی که شبیهاش را دارند و مثل من هستند، بهتر این مفهوم گنگ و سردرگمکننده را درک میکنند؛ خانمها، آقایان، اجازه دهید آن را به اسم خودش، به نام «وبلاگ» بشناسیم! دوم شاید آنچه را که قرارست بگویم، شبیه به رفتار ِ آن پیرهمرد تُرکی باشد که امروز، توی اتوبوس، روبهروم نشسته بود و برای مردم خستهای که بعضیهاشان از فرط خستهگی، بهخواب رفته بودند، معرکه گرفته بود. پیرهمرد، بند داده بود به یک بیت از حافظ و مُدام آن را، به هر مُناسبت ممکن تکرار میکرد و به خیال خودش، آن را با دنیای اطرافمان، تفسیر. افلاطون و ابن سینا را نامربوط، به انیشتن ربط میداد و بیت حافظ را تکرار میکرد و در نهایت، میگفت «بیایید خوش باشیم و بخندیم و غمها را به جاییمان نگیریم». حرفاش، از نظر من، صحیح بود ولی نوع حرف زدن و لهجهاش، آدمهایی را که برایشان قصّه میگفت، به خندیدن و مسخره کردن وا داشته بود. من هم، حالا، از همین پُرچانهگی میترسم، از گفتن ایدهها و داستانها، از عُریان کردن ذهنام دربرابر خوانندههای اینجا، که خیلیهاشان خوب میشناسندم و همین شُده که عوض پُرچانهگی، به سکوت و تنبلی متهم شدهام. چه باک! بگذار یک بار هم که شُده، من هم با کمی تاخیر، به مُناسبت روز وبلاگستان فارسی، از داستانها و ایدههای پُشت ِ «اَبسردلی هارد» بگویم، حتا به جُرم عُریانی! سوم توی یکی از قسمتهای سریال «شرلوک هولمز»، همان نُسخهی قدیمی که بارها و بارها از شبکه دو پخش شُده و جِرِمی بِرِت، شرلوک هولمزش را بازی میکند، هولمز، بعد از توضیح یک مسئلهی بهظاهر سخت، با آن شیوهی استدلالی مخصوص به خودش که حقایق را طوری پُشتسر هم برایات ردیف میکند که انگار، آسان بوده فهمیدنشان، و تو، با کمتوجهی از کنارشان گذشتهای، با جواب دکتر واتسن، مواجه میشود که میگفت: Absurdly simple. منظور واتسن این بود که چهقدر جفنگانه این شیوهی استدلالات سادهست و چرا به ذهن من نرسیده بود و از این داستانها. من را میگویی؟ اوّلاش خوشام آمد امّا بعدتر، دقیقتر که شدم، دیدم اِی دل غافل! اینطورها هم نیست که دکتر واتسن میگوید. جفنگ هست، بیمعنی هست، بیهوده هم هست ولی ساده نیست؛ سختست، اتفاقن خیلی هم سختست؛ و البته، من منظورم خود زندهگی بود. اینطور بود که همنشینی این دو واژه، رفت توی ذهنام و تا کمی بعدترش، در اسفند هشتاد و هفت، شُد اسم این وبلاگ. چهارم چرا وبلاگ نوشتن را شروع کردم؟ بگذارید کمی خجالت بکشم و بعد، داستان را برایتان تعریف کنم. آن روزها، در اسفند هشتاد و هفت، روزهای سختی را میگذراندم. دختری را که آنوقتها دوست میداشتم، از دست داده بودم. آن زمان، فکر میکردم سختترین روزهای زندهگیام را میگذرانم (که بعدها، فهمیدم این خیال، چهقدر خامدستانهست) و برای فرار از دردها و خاطرههای بد، تصمیم گرفتم بنویسم. البته نه در اینجا؛ توی یک دفتر آبی. نوشتههای آن وقتام، هم شعر بودند و هم داستان. هم دلنوشته و هم خاطره. هم نامههای ارسال نشده بودند و هم توصیف و تفاسیر فیلمهای عاشقانه. قاعدتن از لحاظ ادبی، چیز باارزشی نبودند امّا، همانها، آن وقتها، کمی آرامترم میکردند. دفترْ سیاه میشد امّا دلام، هنوز آشوبه بود. باید کسی میخواندشان، کسی نظر میداد، ابراز همدردی میکرد. دوستی، آشنایی، یک همکلاسی و یا شاید هم خودش. این شُد که اینجا جان گرفت. رنگ آبیاش هم، از همان دفتر آبی گرفته شد. همان دفتری که به کارون سپردماش. «شبکهی اجتماعی» فینچر، فیلم عُمرم نیست هر چند میشود ازش درس فیلمنامهنویسی و تدوین یاد گرفت امّا الان، کاری به آن جنبههاش ندارم، میخواهم از چیزی بگویم که برایام، فیلم را دوستداشتنی میکرد. فکر کُن، عکسالعملات در مقابل ِ شکست عشقی این باشد که بروی و شبکهای اجتماعی بزنی و دنیایی را بههم بریزی تا دست آخر، برای طرف، درخواست دوستی بفرستی و مُدام، خیره به مانیتور، صفحه را ریفِرِش کنی به اُمید آنکه او، قبولات کند! داستان اینجا هم، شاید کمی شباهت دارد به ماجرای زاکربرگ ِ آقای فینچر. پنجم امّا در ِ زندهگی که همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد، چیزی میسازی و بعدترش، هزار کاربری دیگر پیدا میکند. آدمهای دیگر وارد زندهگیات میشوند و دوستات میدارند و تو هم، دوستشان میداری. ایدههای قدیمی را به باد میسپاری و افکار تازه توی مُخات میچرخند. این شُد که این وبلاگ هم، کاربریاش تغییر کرد. نه تنها نیاز به خوانده شدن را برطرف کرد، بلکه از آن مهمتر، نوشتن را هم به من آموخت. میشود گاهی که میزند به سرم تا بروم و پُستهای قدیمی را پاک کنم، بس که تفاوت دارند نویسنده و طرز نگارش آن آدمی که آنها را قلمی کرده، با اینی که این پُست را برایتان نوشته. بله رفقا، اینجوریهاست و من خوشحالام از اینکه این وبلاگ، مرا به نوشتن و خواندن و دقیقتر شدن واداشته. توی همین مسیر، هنوز هم دارم یاد میگیرم ولی افتخار میکنم به خودم که میتوانم برای مثال، جملههای بسیار بلند بنویسم. حظ میبرم از اینکه نوشتههام، دلی را لرزانده و کسی را به تحسینام واداشته. و افزون بر تمام اینها، میبالم به خودم که از صدقهی سر این وبلاگ، دوستان و آدمهای جدید پیدا کردهام. اینها، و خیلی چیزهای دیگرست که در روزهای تلخ، بهام نیرو میدهد و باعث میشود تا هیچ وقت، حتا فکر پایین کشیدن کرکرهی اینجا را نکنم. ششم زمانی، هر هفته اینجا بهروز میشد امّا حالا، همین که بتوانم ماهی یکبار، دستی به سر و روی اینجا بکشم و کامنتها را پاسخ بدهم، هُنر کردهام. از فرط خستهگی و بیمیلی، گاهی شُده بخش ِ کامنتها را بستهام ولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادهام حتا دربارهی تعطیلی «اَبسردلی هارد» فکر کنم. ترجیحام این بوده که اینجا، با توجه به مخاطبی که دارد، هر چند بهسختی، بهروز باشد. دربارهی مطالبی که اینجا مینویسم بارها و بارها با خودم کلنجار رفتهام و راستاش، هنوز هم، بعد از تقریبن چهار سال، به نتیجهی خاصی نرسیدهام. علاقهی شخصی من، سینماست و دوست دارم دربارهی آن بیشتر بنویم امّا بارها شده خوانندهگان اینجا بهام تذکر دادهاند که فیلمها را ندیدهایم و نمیشناسیم. برای همین، وبلاگ دیگری هم تاسیس کردم تا مطالب جدیتر سینماییام را، مثلن آنهاییشان که در مطبوعات و مجلّهها منتشر میشوند، آنجا بگذارم ولی بعد از مدّتی، تعطیلاش کردم. فکر کردم شاید جنس مطالب اینجا جوری نیست که بشود مطالب خیلی تخصصی و جدی را درش گذاشت و حقیت اینست که هنوز در این زمینه، به نتیجهی خاصی نرسیدهام. حالا در نظر بگیرید که گاهی، اینجا دلام میخواد از خستهگیهام بنویسم و گاهی از دلخوشیها. گاهی از کتابی که خواندهام و گاهی از موزیکی که بهتازهگی شنیدهام. گاهی میخواهم از احساسی بنویسم که بیش از حد شخصیست و نمیتوانم اینجا ازش بگویم و به خودسانسوری و در لفافه گفتن میاُفتم. تازه، این وسط فوتبال هم هست و نتیجهاش میشود آش شلهقلمکاری که از هر چیز، کمی در آن پیدا میشود. ولی خُب، این را هم در نظر بگیرید که وبلاگ، همینست دیگر. شاید در عرصهای که آماتوریسم در آن حرف اوّل را میزند، تخصصی نوشتن از یک موضوع خاص، کمی نامربوط جلوه کند. هفتم بگذارید این هفتگانه را، به سُنّت هر ده سال یکبار نشریهی «سایت اند ساوند»، با انتخاب وبلاگهای محبوبام به پایان ببرم فقط تفاوتاش اینجاست که در این بازی (؟)، خودم را به سه عنوان محدود کردهام. یک) نسل سینمادوست و سینماخوان ِ همسن و سال ِ من، احتمالن برایشان، نام مجید اسلامی، چیزی فراتر از یک منتقد سینماست. در مورد خودم، این طور میتوانم بگویم که من، با کتاب «مفاهیم نقد فیلم» و مجلّهی دوستداشتنی «هفت»، سینما را کشف کردهام. سالهاست که از خواندن کتاب «مفاهیم نقد فیلم» میگذرد امّا هنوز، این کتاب، چیزهای بسیاری برای آموختن به من دارد. با این کتاب، نگاهام به سینما جدّیتر شُده و میشود که هنوز، برای خواندن از فیلمی یا مرور مطلبی خاص، به این کتاب رجوع میکنم و حدسام اینگونهست که این رویه، در آینده هم ادامه دارد. اینطور میشود که وبلاگ نویسی مجید اسلامی، با «هفتونیم»اش، برای ِ من ِ شیفتهی سینما، غنیمتیست. همیشه، با وجود مخالفت گهگاهام با ایدههای مجید اسلامی، این وبلاگ، برایام منبعی بوده برای یاد گرفتن بیشتر. پس رتبهی اوّل وبلاگهای محبوبام، متعلقست به «هفتونیم» ِ مجید اسلامی. دو) مُحسن آزرم را فقط یکبار دیدهام ولی در همان تک دیدار، شخصیتی دوستداشتنی از او شناختهام. این شناخت، در نامهنگاریهایام با او، و برخوردهایام با او در شبکههای اجتماعی، تقویت شُده و حالا، «شُمال از شمالغربی»، انعکاس همان شخصیت، در دنیای اینترنتست. وبلاگی که در آن، هم از سینما میشود یادداشتهایی دید و هم از ادبیات. و تمام اینها، همراه شُده با شیوهی نگارش و نگاه دوستداشتنی مُحسن آزرم. کسی که دنیا را، اینطور شاعرانه میبیند، قاعدتن وبلاگ ِ خوشخوان و عزیزی هم خواهد داشت. و اینکه مُحسن آزرم، اینجا، یعنی «اَبسردلی هارد» را در وبلاگاش لینک داده، برایام مایهی شعفست. سه) ماههای آخر مرحوم گودر، شانس این را داشتم تا با سرهِرِمس دوستداشتنی، بیشتر دمخور بشوم. کار بهجایی رسیده بود که سرهرمس، برایام کامنت میگذاشت و نوتهایام را همخوان میکرد. اینها، برای منی که جهان وبلاگی را با او کشف کرده بودم، قند توی دلام آب میکرد ولی حیف که گودر، خیلی ناغافل مرحوم شُد و آن راه ارتباطی برای همیشه مسدود. امّا، خوش بختانه، سرهرمس وبلاگی دارد که همیشه چراغاش را روشن نگه میدارد و در آن، از همهچیز، مینویسد. نگاه طنازانه ولی دقیق سرهرمس به دنیا و چیزهای دیگر، باعث شده که از ابتدای عُمر وبلاگخوانیام، یکی از خوانندهگان پیگیر او باشم. اُمیدوارم سایهی سرهرمس همیشه بر وبلاگستان فارسی باشد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 17:0 توسط میم نون
|
|
||
|
|
|
|
|
در زندهگی، زخمهایی هست که بهنظر بزرگ نمیآیند ولی بر روی مفصل، پدید آمدهاند؛ که در شرایط عادی، سه-چهار روزی نیاز دارند برای خوب شُدنشان امّا، همینکه حرکت میکنی، همینکه رو به جلو میروی، چون مجبوری از مفاصلات استفاده کنی، که خم و راستشان کنی، سه-چهار روز میشوند ماه و سال و مثل خوره، روح، و بعدترش، جسم را، آهسته و در انزوا میخورند و میتراشند... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 0:8 توسط میم نون
|
||
|
|
|
|
|
زندهگی، علاوه بر درد، خستهگی هم دارد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 10:56 توسط میم نون
|
||
|
|
|
|
|
میشود معشوقهات را ترک کنی، راه دارد همسر دیگری برای خودت پیدا کنی، میشود مرام و عقیدهی سیاسیات را تغییر دهی، حتا میتوانی دینات را عوض کنی امّا، هرگز، هرگز حق نداری تیم فوتبالی را که طرفدارش هستی تغییر دهی... در سینما، چیزهایی میبینیم که در در عالم واقع، ممکنست بعید بهنظر بیایند؛ از جمله سُخن حکیمانهی بالا، در فیلم «در جُستوجوی اِریک»، که توسط یکی از هوادارهای منیونایتد، بر خلاف انتظاری که در واقع، از ضریب هوشی و میزان صداقتاش میرود، گفته میشود که درصدی از واقعیت را در خودش حمل میکند و آن، نکتهی مربوط به «تعصب»، در زمینهی هواداری از یک تیم فوتبال است. اینطور میشود که من، همچنان لیورپول را بعد از این همه سختی و بالا و پایین، میپرستم و هنوز، به تیم انگلیس اُمیدوارم؛ هرچند تیم امسالشان، بهتر از سالهای پیش، بهنظر میآید و انگار، ارزش اُمیدواری هم دارد. تا اینجای مُسابقات، یعنی پایان بازیهای روز ِ دوم مرحلهی گروهی، دربارهی برخی از تیمها، چند خطی نوشتهام؛ همینطور امکان دارد، این پُست، در روزهای آینده، و با توجه به پیش رفتن مُسابقات، بهروز شود.
اسپانیا اگر در سینما، این تجربهگراها هستند که افقهای فُرمال را جلوتر میبرند و چیزهایی به سینما اضافه میکنند که نه بازَن و نه هیچ نظریهپرداز دیگری به ذهنشان خطور نکرده بود (و البته در ابتدا، با واکنشهای سرد هم مواجه میشوند) در فوتبال هم، اسپانیاردها، با پرچمداری مکتب لاماسیای بارسلون، در حال تغییر فوتبال به چیزی هستند که تمامن قرار است در میانهی زمین تعریف شود و به هافبکها ختم شود. اگر گواردیولا، خط دفاعی بارسا را با هافبکهایی مثل ماسکرانو و بوسکتس، که توانایی پاسکاری بالا دارند پُر کرد، حالا، دلبوسکه هم، به جای مهاجم از هافبک استفاده میکند تا آن ایدهی آریگو ساچی که میگفت «زمانی میرسد که در فوتبال، فقط هافبک خواهیم داشت» روزبهروز به واقعیت نزدیکتر شود. هرچند در برابر دفاع سهنفرهی ایتالیا، این ایده، موفقیت نسبیاش را نشان داد، امّا آنها که درنوردیدن افقهای فوتبال برایشان جذابیّتی ندارد و نتیجهی امروز را مهمتر میدانند، آنقدر نق زدند و دلبوسکه را مجبور کردند در بازی دوم، مقابل ایرلند، از یک مهاجم واقعی استفاده کند و البته، اینطور که بهنظر میآید، در ظاهر نتیجه هم گرفتهاند. اسپانیا، بهنظرم، کاملترین تیم این جام
را دارد و با داشتن، هافبکهایی که لنگهشان هیچ جای دیگر پیدا نمیشود،
شانس اوّل قهرمانی هستند.
انگلیس کاپلو رفت و هاجسون، که پنج زبان بلد است ولی در تلفظ حرف r مشکل دارد، بهجایاش، سرمربی سهشیرها شُده و با وجود چند مصدوم و محروم، نشان داده که تیماش، از مُسابقات جام جهانی آفریقای جنوبی، بسیار کاملتر و بهتر است. جو هارت، در دروازه، مطمئن بهنظر میرسد و خوشبختانه، این پاشنهی آشیل انگلیسیها، انگار جوری پوشانده شده که تا چند سال، بیمه باشد و همین مسئله، خیال طرفدارها و حتا بازیکنها را کمی راحتتر کرده. علاوه بر آن، در میانهی زمین، استیون جرارد، که بعد از فصل نه چندان درخشاناش در لیورپول، دوباره بارقههایی از همان کاپیتان شگفتانگیز همیشهگی را نشان میدهد، بهخوبی نقش قلب تپندهی تیم را به عهده گرفته. جرارد هم دفاع میکند و هم بازی رقیب را تخریب میکند، هم در حمله شرکت میکند و شوت میزند و هم، با هوش بالایاش، پاسهایی میدهد که کمتر بازیکنی توانایی ارسالشان را دارد و موقعیت خلق میکند. جوانی انگلیسیها، حتا اگر
در این تورنمنت به ضررشان تمام شود، در دورههای بعدی و جامجهانی برزیل،
نقطهی قوّتشان خواهد بود. علاوه بر این، باید هاجسون را، در شناختی که از
تیماش دارد ستود؛ او، در برابر سوئد، اندی کارول را در ترکیب اصلی قرار
داد و بهخوبی از قدرت سرزنی ذاتیاش استفاده کرد و بعدتر، وقتی، کار
انگلیسیها گره خورد، تئو ولکات را به زمین فرستاد که با سرعتاش، دفاع
کُند سوئد را عذاب داد و بازی باخته را، به بُردی شیرین تبدیل کرد. این تیم
انگلیس، البته در برابر اوکراین، روز سختی خواهد داشت، هرچند بازگشت رونی،
با توجه به فضای زیادی که مدافعان اوکراین برای مهاجمان حریف باقی
میگذارند، احتمالن کار صعود سهشیرها را سادهتر خواهد کرد.
آلمان سخت میشود این تیم را دوست نداشت. دیگر خبری از بازیهای سرد و بیطراوت، و یا فوتبال غیراخلاقی تیپیکال ِ آلمانها نیست؛ نسل چند ملیّتی ژرمنها، آنچنان یکدست است و آن چنان، کامل و بینقص عمل میکند که میتواند، هر تیمی را به زانو دربیاورد. شوایناشتایگر در میانهی میدان، همان نقشی را بازی میکند که جرارد در تیم انگلیس و به عنوان قلب تپنده، هم در دفاع و هم در حمله، آلمانها را همآهنگ میکند و با خلاقیت و البته شناختاش از مهاجمشان، ماریو گومز که این روزها در اوجست انگار، برایاش موقعیتهایی میسازد که سختست بهشان نه گفت. علاوه بر این، پدیدهای که تا پایان روز دوم، چشم من را به خودش خیره کرده، یک مدافع جوان آلمانیست؛ مَت هومِلز، که مثل لیبروهای کلاسیک، هم در دفاع موفقست و هم قدرت پا به توپ بالایی دارد (لوسیو، دنی اگِر و جرارد پیکه مثالهای دیگری از این نوع مدافعان هستند) و به خوبی، به جلو اضافه میشود و مدافعان حریف را، که معمولن برای مارک و مهار کردن یک بازیکن بیشتر برنامهای ندارند، دچار اشتباه میکند و موقعیتهای خطرناک میسازد. از این مدافع باهوش دورتموند، بیشتر خواهیم دید و شنید. نکتهی جالب در مورد آلمانها اینست که
مشخص نیست چهنوع زیرساختهایی فراهم کردهاند که اینهمه بازیکن درجه یک
پرورش میدهند؛ دقّت کنید ستارهای همچون گوتزه روی نیمکت است و به
بازیکنهایی مثل تونی کروس و شورله و کلوزه، بازی نمیرسد.
ایتالیا تیم ِ پراندلی، تیم فقراست انگار. از آن همه ستاره، آن همه بازیکن که تیمی را، بهناگاه از این رو به آن رو میکردند، دیگر چیزی نمانده. نه دلپیهرو، نه کاناوارو، نه توتی، نه نستا و حتا نه امثال مالدینی و روبرتو باجو و راوانلی. از آن روزهای خوش جام جهانی آلمان، فقط بوفون باقی مانده و آندرا پیرلو که همین دو نفر، قلب و مغز تیم هستند و طبیعیست، وقتی که یکیشان، با توجه به فشار بازیها و البته کهولت سن، کمی بلنگد و خوب کار نکند، تیم، به سمت تُرکستان خواهد رفت. دفاع ایتالیا که همیشه، در ذهن فوتبالیها، دژ تسخیرناپذیری به نظر میرسیده، حالا، اینطور شکننده شده که در بازی دوستانه، از روسیه سه گل میخورد. البته تمهید استفاده از دفاع سهنفره تا حدود زیادی این مشکل را برطرف کرده امّا، همچنان ایرادهایی هست وقتی که میبینیم مهاجم کرواسی، بهراحتی، توپ سانتر شده را، توی شش قدم، بی هیچ مزاحمتی، کنترل میکند و بعد توی دروازه میفرستد. بدتر از خط دفاع، خط حملهی ایتالیاست.
زمانی کاسانو، در دوران حاصلخیزی فوتبال ایتالیا، حتا به تیم ملّی دعوت
نمیشد امّا، حالا در کتار بالوتلی که نیاز نیست از بدیهاش چیزی بگویم،
قرارست برای تیمهای دیگر، رُعبآور باشند که واضحن، نیستند متاسفانه.
هلند از لالههای نارنجی، هیچ وقت خوشام نیامده. از توتال فوتبالشان در دههی هفتاد و بعدتر، در دههی هشتاد خاطرهی مشترکی ندارم؛ آنچه که نسل من از فوتبالشان دیده، در نهایت به دومیشان در جامجهانی قبل برمیگردد. ناکامیشان در مسابقات یورو، حتا وقتی که با بلژیک، میزبان مشترک بودند و همینطور، در مسابقات جام جهانی فرانسه، هنوز در خاطرم هست و حالا، همان اسکلت تیمی که به آفریقای جنوبی فرستاده شد، با درگیریهای بسیار و قلدربازیها و شاخ و شانهکشیدن بازیکنها، نه برای حریف، بلکه برای خودشان، کار را به جایی رسانده که دیگر دستی برایشان نمانده که بخواهد رو بشود. روبن، فانپرسی، اسنایدر، واندرفارت، هونتهلار، کویت، افلای و باقی ستارههای هلندی، با این همه داستان و حاشیه، بعید است به جایی برسند. البته مربّیشان، دیک فنمارویک، شاید در بازی با آلمان، با چند تغییر میتوانست یک مساوی بگیرد ولی این تیم، و این خط دفاعی و دروازهبان، همان بهتر که حذف شود و جا را، برای شایستهترها بگذارد...
خُب بلان، آن تیم کابوسوار ریمون دومنک را، به تیمی محکم تبدیل
کرده که به شیوهی مرسوم این روزها، یعنی «ارجحیت مالکیت توپ بر مالکیت
فضا» بازی میکند و در فاز تهاجمی، با بازیکنان خوب و باهوش، میتواند از
دیگر شانسهای این دوره باشد. آلو دیارا جایگزینی برای پاتریک ویهرا شُده
و ریبری و نصری، به کمک بازیکن باهوشی مثل کابای و البته سرعت مهنز، با
مهاجم کاملی مثل بنزما که بلدست جهطور از محوطه بیرون بیاید و با رفتن
به گوشهها فضا بسازد و پاس گل بدهد، تیمی تشکیل دادهاند که میتواند رقبا را
بترساند. هرچند این تیم، معمولن در فاز دفاعی، اگر با مهاجمان سریع
مواجه بشود، احتمالن کم میآورد، برای مثال، همان چند حملهی زهردار سرعتی
سهشیرها را بهیاد بیاورید که مثلن، اگر میلنر کمی با دقّت بیشتری ضربه
میزد، میتوانست این دفاع را به زانو دربیاورد. شبکه سه، زحمت کشیده و با ممیزی کمتر، و کیفیت بالاتر، مُسابقات را پخش میکند امّا حیف که هنوز هم، شنیدن نظرات کارشناسان برنامه، بیشتر خندهدار بهنظر میرسد تا آموزنده (بهجُز دکتر صدر و کمی صالح و تقوی) و البته، گزارشگرانی که بیشتر، روی اعصاب هستند؛ کلنل علیفر که هنوز در دوران پیش از فروریختن دیوار برلین سیر میکند و روسیه را شوروی میداند؛ خیابانی که پرتتر از این حرفهاست که بشود در موردش چیزی گفت، مزدک که تلاش میکند ادای عادل را دربیاورد و با اسامی اشتباهی که میگوید، خراش میدهد روان را و البته یوسفی که با شناختاش از ادبیّات کهن فارسی، سبک مخصوصی در گزارش کردن دارد امّا کمبود اطلاعاتاش، خودش را نشان میدهد و در نهایت، فردوسیپوری که بهترین است بینشان، هرچند میشود، اطلاعاتی را که قرار است روز بازی به بیننده بدهد، شب قبل، توی یکی-دو وبسایت ِ خاص خواند. و البته، نورپردازی بخش استودیوی برنامه هم، بهنظر مشکلاتی دارد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 19:49 توسط میم نون
|
|
||
|
|
|
|
|
همینکه میشود از پس آن دو چشم ِ همیشه مراقب، که «نوزده، هشتاد و چاهار»وار میپایدت، هنوز هم بود و نفس کشید و به جایی رفت، جایی که بر خلاف روزها، که همینطور بیخیال به احوال و اوضاع دنیا میآیند و میروند و شتاب میگیرند و سرسام میآورند و پیری و فرسودهگی و خستهگی بهجا میگذارند، دمی نشست زیر سایهای و به پیشواز کاهلی تابستانانه رفت و کتابی دست گرفت و ورق زد و مزهمزهاش کرد و حظ برد از کلمات و با طعم ِ ترش ِ گوجهسبز ِ نمکخوردهی توی دهان، ترکیب احساسات رنگوارنگ زیبا پدید آورد و شاد شد و بعدتر، دربارهی این حس، این حسهای خوب، این لبخندی که روی لبات نشسته با دوستی، او که کلامات را، نگاهات را، حتا پیش از سخن گفتن میفهمد، به اشتراک گذاشت و از فیلمها، از کشفهای جدید سینمایی، از کلاسیکهای ناآشنا به گوشات حرف زد، خیلیست... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 21:22 توسط میم نون
|
|
||
|
|
|
|
|
از آن همه قصّه، فقط همان مانده بود؛ یک عکس پولاروید قدیمی که گوشهاش تا خورده بود و دو خط ِ سفید ِ محو اُفتاده بودند روی آن چند درختِ خُرمالوی وسط حیاط و یک ظرف روحی، که چند خُرمالو را با مهربانی در خودش جا داده بود، آن گوشه، روی پلّهها، که انگار، لبخند میزد از خوشبختیاش و دو-سه پلّه بالاتر، کفشهایی، که روی ایوان بودند و صدای خندهای، که به شیرینی ِ موزیکالهای سیاه و سفید بود و از در نیمهباز ِ هال میآمد توی حیاط امّا، از عکس جامانده بود...
یک چیز دیگر هم بود، پُشت عکس، با دست خط ِ زیبایی، یکی نوشته بود: در غم ِ ما روزها بیگاه شُد، روزها با سوزها همراه شُد، روزها گر رفت، گو رو! باک نیست؛ تو بمان، اِی آنکه چون تو پاک نیست... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 18:40 توسط میم نون
|
|
||
|
|
|
|
|
در روز برفی از خانه بیرون زدم؛ از برف ِ سپید و نرم خواستم برقصد با من. همچون دُخترکی شاداب، چرخ خورد و رقصید و رقصید تا به پایام آب شُد... و آنگاه، زمستان گفت: «چه جنایت بیشرمانهای!»
ویلیام بلیک
عکس بالا، قابی از فیلم «آفتاب ابدی یک ذهن بیآلایش» است. تیتر، عُنوان داستانی از صمد بهرنگی است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:1 توسط میم نون
|
|
||
|
|
|
|
|
... و بعدتر، نشستهای و گوش میدهی؛ میم نون، با تمام غمی که توی صداش جمع کرده، از نامهای میگوید که با خون ِ دل، برایاش نوشته و درد و رنجی، که از نبودش کشیده و احتمالن، آن سنگیندل، گُذاشته و رفته و جواب نامه را هم نداده. که غم از صداش، توی ِ صورت و بَرْ دلات میکوباند از قیامتی، که بدون او، گُذرانده و تو، فقط نشستهای و گوش میدهی و میبینی، اِی داد، اِی بیداد؛ اِی داد، اِی بیداد... حافظ است، میم نون است ولی تو هم آن وسط هستی و داری، از اشکهات یاد میکنی که نشانهی رفتناش، نشانهی نبودناش بود... بعد، میبینی داری با خودت تکرار میکنی «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید» و فکر میکنی و فکر میکنی و یادت میآید، مُدّتهاست انگار، کار جهان سر آمده؛ میبینی هرچه میدانستی، هرچه بلد بودهای، آزمودهای؛ و بارها و بارها هم آزمودهای و دست آخر، فقط پشیمانی بوده که همراهات مانده. دیدی، حتا آن «ما هیچ، ما نگاه» را هم نداری و فقط، ندامت است و افسوس. از آن عاشقیها و عاشقیّتها یاد میکنی و خودت را سرزنش. میگویی من که میدانستم آخرش همینست، اصلن میدانستی آخر همهشان همینست و باز هم سرزنش میکنی خودت را و افسوس میخوری و آه میکشی؛ آه میکشی و جهانی را میسوزانی... نه! انگار، نمیشود. رفته بالا و توی آن ذهن پریشانات جا خوش کرده؛ اینکه مُدام میگویی «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید» و هِی، تکرارش میکنی. تکرارش میکنی و میبینی، مُدّتهاست سر آمده کار ِ این لعنتی و این توئی، که وِل کُناش نیستی انگار... آن نقطهی ِ مثلن منطقیترت، توی آن ذهن ِ خرابشُده، سعی دارد حالیات کُند همینطور افسرده و بیمار، در دوریاش میمانی؛ میخواهد بهات بقبولاند، تنها راه نجاتات، اینکه دوباره بخندی و شاد باشی و سرزندهگی را تجربه کنی، در اینست که بجوریاش؛ بروی دُنبالاش و پیداش کنی امّا، امّا مگر خودت اینها را، از قبل نمیدانستی؟ مگر نمیدانستی اوضاع این لعنتی، این جهان کوفتی، بدون «او» دُرُست نمیشود؟ میدانستی، خوب هم میدانستی، امّا چه فایده... بعد یادش، خیالاش، میآید توی ذهنات؛ به آن صورتاش فکر میکنی و زنانهگیاش، معصومیت توی نگاهاش و لباسهای رنگ و وارنگاش، اینکه چهقدر همهچیز تمام بود و رسیده؛ اینکه لبهاش، بالاتر از شیرینترین ِ میوهها بود و باز هم آن زنگ ِ لعنتی، آن زنگ ِ بیخود، پِیاش را میگیرد و باز هم «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید»... آن همه زیبایی که داشت و مَه و مَهرویان را، به هیچاش نبود. و بعدتر باز، آن ناز کردنهاش و آن خرامان راه رفتناش، آن گامهای شمردهاش، حتا آن وقت که بهات پُشت میکرد و میرفت، حتا آن وقت که گُذاشت و رفت و خرامان و زیبا رفت، مثل ِ شعر، امّا دلات را به درد آورد... به اینجاش که میرسی، سرت تیر میکشد و درد آرامات را میبُرَد و بیشتر و بیشتر، غرق میشوی، فرو میروی در خودت و چراغهای شهر، همهگی مات میشود و اینبار، یک صدای دیگر، مُدام توی کَلّهات میچرخد و میچرخد و تکرار میکند: دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
و مُدام تکرار میشود و تکرار میشود و تکرار...
دوست داشتید، از اینجا هم بشنویدش. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 17:41 توسط میم نون
|
|
||
|
|
|
|
|
روز دهُم / روز آخر، روز خوب
«برف ِ روی کاجها» / پیمان مَعادی ***
خُب سخت میشود باور کرد که این، فیلم اول پیمان مَعادیست و حالا با توجه به «برف ِ روی کاجها»، میشود اطمینان داشت که یک فیلمساز خوب دیگر هم به سینمای ایران اضافه شُده. همانطور که در بریتانیا، کسانی مثل مایک لی و آندرا آرنولد و لین رمزی، پِی ِ سبک سینمایی کن لوچ را گرفتند و هر کدام گونهای مربوط به خود را ساختند که میشود مجموع فیلمهاشان را تحت لِوای «رئالیسم بریتانیایی» دانست، در ایران هم بعد از فیلمهای اصغر فرهادی، کارگردانهای زیادی، فیلمهایی به همان شیوه، سعی کردند بسازند و حالا، فیلم پیمان مَعادی هم، ادامهای منطقی، بر سینمای فرهادیست که شاید، کمی آرامتر شُده و لحن ظریفتری پیدا کرده. فیلم مَعادی که تمامن سیاه و سفید است، از بازیهای بسیار خوب و شاید حتا مهمتر از آن، انتخابهای بازیگرهای خوب هم بهره میبرد. مهناز افشار، بر خلاف رویهی همیشهگی عالیست و انتخاب حسین پاکدل بینقض بهنظر میرسد. حسن معجونی و صابر اَبَر و ویشکا آسایش هم عالیاند و باقی بازیگران نقشهای کوچکتر هم فوقالعادهاند. داستان فیلم از این قرار است که زنی بعد از ده سال زندهگی، متوجه میشود همسرش به او خیانت میکند و حالا، همهچیز برایاش عوض شُده. فیلم ارزش دیدن و بحث کردنهای بیشتر را دارد؛ اُمیدوارم پس از اکران عمومی، بشود بیشتر دربارهی این فیلم خوب، حرف زد و نوشت...
«روزی روزگاری در آناتولی» / نوری بیلگه جِیلان ****
فیلمساز تُرک، بعد از «سه میمون»، باز هم با همان تمهای آشنا، فیلمی ساخته که آرام آرام جلو می رود و در جان تماشاگرش نفوذ میکند. فیلم سرشار از تصاویر زیباست و اتفاقن لحن ابسورد فوقالعادهای هم دارد که بیشتر، آن دنیای سیاه و پوچ ِ مد ِ نظر جِیلان را نشان میدهد. مظنون به قتلی، قرار است محل دفن جسد را به پلیسها نشان بدهد و حالا، گروهی از پلیسها، به علاوهی یک پزشک و دادستان و عدّهای حفار، مظنون به قتل و برادرش را در جادههای زیبا و ترسناک آناتولی همراهی میکنند تا مکان دفن جسد را پیدا کنند. فیلم عملن بعد از داستان قتل و پیدا کردن قاتل شروع میشود و با وجود اینکه میتوانست یک فیلم پُلیسی باشد، به جای شیوهی مرسوم، عملن به فیلمی تبدیل میشود که نشانگر تنهایی و بیچارهگی انسانهاست. دوست دارم بعدتر، دربارهی این فیلم هم با جُزئیات بیشتر بنویسم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:16 توسط میم نون
|
|
||