تبليغاتX
Absurdly Hard
درباره‌ی روزمره‌گی، سینما، ادبیات و چند قضیه‌ی دیگر...‏
   از آن همه قصّه، فقط همان مانده بود؛ یک عکس پولاروید قدیمی که گوشه‌اش تا خورده بود و دو خط ِ سفید ِ محو اُفتاده بودند روی آن چند درختِ خُرمالوی وسط حیاط و یک ظرف روحی، که چند خُرمالو را با مهربانی در خودش جا داده بود، آن گوشه، روی پلّه‌ها، که انگار، لب‌خند می‌زد از خوش‌بختی‌اش و دو-سه پلّه بالاتر، کفش‌هایی، که روی ایوان بودند و صدای خنده‌ای، که به شیرینی ِ موزیکال‌های سیاه و سفید بود و از در نیمه‌باز ِ هال می‌آمد توی حیاط امّا، از عکس جامانده بود...

   یک چیز دیگر هم بود، پُشت عکس، با دست خط ِ زیبایی، یکی نوشته بود:

در غم ِ ما روزها بی‌گاه شُد،
روزها با سوزها هم‌راه شُد،
روزها گر رفت، گو رو! باک نیست؛
تو بمان، اِی آن‌که چون تو پاک نیست...‏
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 18:40  توسط میم نون  | 

 

 

 

در روز برفی

از خانه بیرون زدم؛

از برف ِ سپید و نرم

خواستم برقصد با من.

هم‌چون دُخترکی شاداب،

چرخ خورد و رقصید و رقصید

تا به پای‌ام آب شُد...

و آن‌گاه، زمستان ‌گفت:

«چه جنایت بی‌شرمانه‌ای!»

 

 

ویلیام بلیک



عکس بالا، قابی از فیلم «آفتاب ابدی یک ذهن بی‌آلایش» است.

تیتر، عُنوان داستانی از صمد بهرنگی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:1  توسط میم نون  | 

    ... و بعدتر، نشسته‌ای و گوش می‌دهی؛ میم نون، با تمام غمی که توی صداش جمع کرده، از نامه‌ای می‌گوید که با خون ِ دل، برای‌اش نوشته و درد و رنجی، که از نبودش کشیده و احتمالن، آن سنگین‌دل، گُذاشته و رفته و جواب نامه را هم نداده. که غم از صداش، توی ِ صورت و بَرْ دل‌ات می‌کوباند از قیامتی، که بدون او، گُذرانده و تو، فقط نشسته‌ای و گوش می‌دهی و می‌بینی، اِی داد، اِی بی‌داد؛ اِی داد، اِی بی‌داد... حافظ است، میم نون است ولی تو هم آن وسط هستی و داری، از اشک‌هات یاد می‌کنی که نشانه‌ی رفتن‌اش، نشانه‌ی نبودن‌اش بود...

   بعد، می‌بینی داری با خودت تکرار می‌کنی «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید» و فکر می‌کنی و فکر می‌کنی و یادت می‌آید، مُدّت‌هاست انگار، کار جهان سر آمده؛ می‌بینی هرچه می‌دانستی، هرچه بلد بوده‌ای، آزموده‌ای؛ و بارها و بارها هم آزموده‌ای و دست آخر، فقط پشیمانی بوده که هم‌راه‌ات مانده. دیدی، حتا آن «ما هیچ، ما نگاه» را هم نداری و فقط، ندامت ا‌ست و افسوس. از آن عاشقی‌ها و عاشقیّت‌ها یاد می‌کنی و خودت را سرزنش. می‌گویی من که می‌دانستم آخرش همین‌ست، اصلن می‌دانستی آخر همه‌شان همین‌ست و باز هم سرزنش می‌کنی خودت را و افسوس می‌خوری و آه می‌کشی؛ آه می‌کشی و جهانی را می‌سوزانی...

   نه! انگار، نمی‌شود. رفته بالا و توی آن ذهن پریشان‌ات جا خوش کرده؛ این‌که مُدام می‌گویی «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید» و هِی، تکرارش می‌کنی. تکرارش می‌کنی و می‌بینی، مُدّت‌هاست سر آمده کار ِ این لعنتی و این توئی، که وِل کُن‌اش نیستی انگار... آن نقطه‌ی ِ مثلن منطقی‌ترت، توی آن ذهن ِ خراب‌شُده، سعی دارد حالی‌ات کُند همین‌طور افسرده و بیمار، در دوری‌اش می‌مانی؛ می‌خواهد به‌ات بقبولاند، تنها راه نجات‌ات، این‌که دوباره بخندی و شاد باشی و سرزنده‌گی را تجربه کنی، در این‌ست که بجوری‌اش؛ بروی دُنبال‌اش و پیداش کنی امّا، امّا مگر خودت این‌ها را، از قبل نمی‌دانستی؟ مگر نمی‌دانستی اوضاع این لعنتی، این جهان کوفتی، بدون «او» دُرُست نمی‌شود؟ می‌دانستی، خوب هم می‌دانستی، امّا چه فایده...

   بعد یادش، خیال‌اش، می‌آید توی ذهن‌ات؛ به آن صورت‌اش فکر می‌کنی و زنانه‌گی‌اش، معصومیت توی نگاه‌اش و لباس‌های رنگ و وارنگ‌اش، این‌که چه‌قدر همه‌چیز تمام بود و رسیده؛ این‌که لب‌هاش، بالاتر از شیرین‌ترین ِ میوه‌ها بود و باز هم آن زنگ ِ لعنتی، آن زنگ ِ بی‌خود، پِی‌اش را می‌گیرد و باز هم «عاشق شو اَر نه روزی، کار جهان سر آید»... آن همه زیبایی که داشت و مَه و مَه‌رویان را، به هیچ‌اش نبود. و بعدتر باز، آن ناز کردن‌هاش و آن خرامان راه رفتن‌اش، آن گام‌های شمرده‌اش، حتا آن وقت که به‌ات پُشت می‌کرد و می‌رفت، حتا آن وقت که گُذاشت و رفت و خرامان و زیبا رفت، مثل ِ شعر، امّا دل‌ات را به درد آورد...

   به این‌جاش که می‌رسی، سرت تیر می‌کشد و درد آرام‌ات را می‌بُرَد و بیش‌تر و بیش‌تر، غرق می‌شوی، فرو می‌روی در خودت و چراغ‌های شهر، همه‌گی مات می‌شود و این‌بار، یک صدای دیگر، مُدام توی کَلّه‌ات می‌چرخد و می‌چرخد و تکرار می‌کند:

دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده
دُنیا وفا ندارد، اِی نور ِ هر دو دیده

و مُدام تکرار می‌شود و تکرار می‌شود و تکرار...

 

دوست داشتید، از این‌جا هم بشنویدش.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 17:41  توسط میم نون  | 

روز دهُم / روز آخر، روز خوب

 

«برف ِ روی کاج‌ها» / پیمان مَعادی
***

خُب سخت می‌شود باور کرد که این، فیلم اول پیمان مَعادی‌ست و حالا با توجه به «برف ِ روی کاج‌ها»، می‌شود اطمینان داشت که یک فیلم‌ساز خوب دیگر هم به سینمای ایران اضافه شُده. همان‌طور که در بریتانیا، کسانی مثل مایک لی و آندرا آرنولد و لین رمزی، پِی ِ سبک سینمایی کن لوچ را گرفتند و هر کدام گونه‌ای مربوط به خود را ساختند که می‌شود مجموع فیلم‌هاشان را تحت لِوای «رئالیسم بریتانیایی» دانست، در ایران هم بعد از فیلم‌های اصغر فرهادی، کارگردان‌های زیادی، فیلم‌هایی به همان شیوه، سعی کردند بسازند و حالا، فیلم پیمان مَعادی هم، ادامه‌ای منطقی، بر سینمای فرهادی‌ست که شاید، کمی آرام‌تر شُده و لحن ظریف‌تری پیدا کرده.

فیلم مَعادی که تمامن سیاه و سفید است، از بازی‌های بسیار خوب و شاید حتا مهم‌تر از آن، انتخاب‌های بازی‌گرهای خوب هم بهره می‌برد. مه‌ناز افشار، بر خلاف رویه‌ی همیشه‌گی عالی‌ست و انتخاب حسین پاک‌دل بی‌نقض به‌نظر می‌رسد. حسن معجونی و صابر اَبَر و ویشکا آسایش هم عالی‌اند و باقی بازی‌گران نقش‌های کوچک‌تر هم فوق‌العاده‌اند. داستان فیلم از این قرار است که زنی بعد از ده سال زنده‌گی، متوجه می‌شود هم‌سرش به او خیانت می‌کند و حالا، همه‌چیز برای‌اش عوض شُده. فیلم ارزش دیدن و بحث کردن‌های بیش‌تر را دارد؛ اُمیدوارم پس از اکران عمومی، بشود بیش‌تر درباره‌ی این فیلم خوب، حرف زد و نوشت...

 

«روزی روزگاری در آناتولی» / نوری بیلگه جِیلان
****

فیلم‌ساز تُرک، بعد از «سه میمون»، باز هم با همان تم‌های آشنا، فیلمی ساخته که آرام آرام جلو می رود و در جان تماشاگرش نفوذ می‌کند. فیلم سرشار از تصاویر زیباست و اتفاقن لحن ابسورد فوق‌العاده‌ای هم دارد که بیش‌تر، آن دنیای سیاه و پوچ ِ مد ِ نظر جِیلان را نشان می‌دهد. مظنون به قتلی، قرار است محل دفن جسد را به پلیس‌ها نشان بدهد و حالا، گروهی از پلیس‌ها، به علاوه‌ی یک پزشک و دادستان و عدّه‌ای حفار، مظنون به قتل و برادرش را در جاده‌های زیبا و ترس‌ناک آناتولی هم‌راهی می‌کنند تا مکان دفن جسد را پیدا کنند.

فیلم عملن بعد از داستان قتل و پیدا کردن قاتل شروع می‌شود و با وجود این‌که می‌توانست یک فیلم پُلیسی باشد، به جای شیوه‌ی مرسوم، عملن به فیلمی تبدیل می‌شود که نشان‌گر تنهایی و بی‌چاره‌گی انسان‌هاست. دوست دارم بعدتر، درباره‌ی این فیلم هم با جُزئیات بیش‌تر بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:16  توسط میم نون  | 

فیلم‌های روز نُهم / دو فیلم سفارشی بد و برادران داردن دوست‌داشتنی


«نارنجی‌پوش» / داریوش مهرجویی
0

مسیر ِ به سمت ِ قهقرا را که کیمیایی، در طی بیست و چند سال و فیلم به فیلم، آرام و با طمانینه طی کرده، مهرجویی با سرعت هر چه تمام‌تر و با دو-سه فیلم می‌خواهد طی کند. فیلم امسال مهرجویی، هرچند به بدی فیلم سال پیش‌اش نیست، ولی باز هم فیلم خیلی خیلی بدی‌ست. شلخته‌گی در کارگردانی و تصویربرداری به اوج خودش رسیده و حامد بهداد هم، در این بین، قرار است با دلقک‌بازی، فیلم را جذاب نگه دارد. شهرداری قرار گذاشته تا پولی به مهرجوئی بدهد تا فیلمی درباره پاکیزه نگه‌داشتن شهر بسازد و مهرجوئی هم از هم‌سرش خواسته تا فیلم‌نامه‌ای بنویسد. داستان فیلم هم از این قرارست که مرد ِ عکاسی هم‌راه با فرزندش، در شرایطی که هم‌سرش در نروژ در حال تحصیل‌ست، ناگهان بعد از خواند کتابی درباره‌ی فنگ شُوِی، متحول می‌شود و در شهرداری استخدام می‌شود تا شهر را تمیز کند و هم‌سرش برمی‌گردد تا او را به خارج آمدن راضی کند و مرد راضی نمی‌شود و با هم درگیر می‌شوند و البته در انتها، همه‌چیز ختم به خیر می‌شود.

فیلم خیلی بد است. بهداد با حرکات مسخره‌ی مربوط به خودش، در کادرهایی که اشتباه بسته شُده‌اند، قرار است در راحت‌ترین و آزادترین حالت مُمکن باشد و نتیجه‌اش، «نارنجی‌پوش»ای‌ست که فاجعه‌ست. ای کاش مهرجوئی به روزهای خوب ِ «هامون» و «اجاره‌نشین‌ها» و «لیلا» و ... برگردد.

 

«بی‌خُداحافظی» / احمد امینی
1/2

یک فیلم سفارشی دیگر، درباره‌ی رضا صادقی، خواننده‌ی پاپ. فیلم عملن در ستایش رضا صادقی ساخته شده و همه‌چیز طوری قرار است نمایش داده شود تا از او، یک چهره‌ی خداگونه ساخته شود. داستان به سبک «هم‌شهری کِین»، با پُرس و جوی یک خبرنگار و سرک کشیدن‌اش به گوشه و کنار زندگی رضا صادقی، که در کُماست، جلو می‌رود و اطلاعات می‌دهد. فیلم همان‌طور که ازش انتظار هم می‌رود، جاهایی با تصاویری از خواندن رضا صادقی هم‌راه است و اگرچه خوش ساخت به‌نظر می‌رسد ولی به خاطر خداگونه نشان دادن رضا صادقی، در جاهایی، بیش‌ از حد تحمل، لحن شُعاری به خودش می‌گیرد. البته جُدای از این، شخصیت‌ها که همه در سطح باقی می‌مانند، به‌شدت کلیشه‌ای‌اند و در همان نگاه اول، می‌شود نوع واکنش‌هاشان را پیش‌بینی کرد و به هیچ‌وجه، حسی را در بیننده به‌وجود نمی‌آورند.


«پسری با دوچرخه» /  برادران داردن
***1/2

داردن‌های دوست‌داشتنی، که فیلم به فیلم، سبک شخصی‌شان را ساخته‌اند و حالا رئالیسم داردنی، می‌تواند اسم سبک‌شان باشد، در فیلم آخرشان، دوباره به روزهای «رُزِتا» و «پسر» برگشته‌اند و درباره‌ی نوجوانان فیلم ساخته‌اند؛ فیلمی که شاید به نوعی، داردنی‌ترین فیلم‌شان هم محسوب بشود و اوج مینی‌مالیسم سینمایی‌شان باشد. فیلم، اگر در ادامه‌ی سینمای داردن‌ها بررسی شود، اثری‌ست کامل و بی‌نقص، با قصّه‌ای که درگیر می‌کند و پُر از رنگ وحرکت و زیبایی‌ست. پسرکی توسط پدرش طرد می‌شود و به پرورش‌گاهی سپرده می‌شود در حالی‌که پسر هم‌چنان می‌خواهد پیش پدرش برگردد اما بعد از مواجه شُدن با واقعیت تلخ، با زنی آشنا می‌شود که پسرک را به خانه‌اش می‌آورد و باقی فیلم، ماجرای اُخت شُدن پسرک با زن‌ست.

داردن‌ها همیشه خوب‌اند و فیلم‌های‌شان، همیشه گُل سرسبد جشن‌واره‌های مُختلف بوده‌اند و حالا دیدن فیلم آخرشان، که باز هم پُر از حرکت و دوربین روی دست ِ مخصوص به‌خودشان و این‌بار، رنگ‌های تند و شاد است، روی پرده، برای منی که شیفته‌ی سینمای‌شان هستم، غنیمتی بود. ای کاش فُرصتی فراهم شود و مجموعه‌ی فیلم‌های‌شان جایی در تهران به نمایش دربیاید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:10  توسط میم نون  | 

فیلم‌های روز هشتم

 

«گیرنده» / مهرداد غفارزاده
1/2

فیلم را عملن در حالتی می‌شود قابل‌قبول دانست که بدانیم کارگردان فیلم‌اوّلی بوده و فیلم را با کم‌بود امکانات ساخته در غیر این صورت، فیلم، آن‌قدر ایراد دارد که نمی‌شود آن را حتا اثری متوسط دانست. ایرادهای نورپردازی با سایه‌هایی که روی دیوار می‌افتند که نباید بیافتند و انتخاب لنزهای عجیب و غریب، بدون این‌که توجیه خاصی داشته باشند و گاهی ایرادهای کارگردانی و تدوین، همه و همه باعث می‌شوند فیلم اول غفارزاده، فیلم خوبی نباشد. داستان از این قرار است که یک نفر، قرار است نامه‌های مردم را که برای رئیس‌جمهور نوشته‌اند، به فرودگاه برساند و عدّه‌ای، مانع کارش می‌شوند و حالا این موقعیت تعقیب و گریز، باید درام را به جلو ببرد و تماشاگر را، در جاهایی بخنداند.

البته به گمان‌ام، می‌شود به غفارزاده، برای فیلم‌های بعدی‌اش اُمیدوار بود چون سکانس‌هایی در همین فیلم وجود دارد که قابل‌قبول از آب درآمده‌اند و این‌ها، نشان می‌دهند که شاید اگر تیم قوی‌تر، هم‌راه با فیلم‌نامه‌ای به‌تر در اختیار او قرار بدهند، می‌شود انتظار فیلم‌های کامل‌تری را داشت.


«پُل ِ چوبی» / مهدی کرم‌پور
0

فیلم خیلی بدی‌ست. قرارست عاشقانه باشد و گریزی به حوادث سال 88 بزند اما در عمل، مضحکه‌ای‌ست که نه این شُده و نه آن. فیلم‌نامه‌ای پُر از ایراد و منطق‌های ضعیف، با شخصیت‌هایی که ناگهان وارد و خارج می‌شوند و بازی‌هایی بسیار ضعیف. بهرام رادان قرار است گریه کند و اشک مخاطب را دربیاورد ولی برای گریه کردن آن‌قدر زور می‌زند که همه‌چیز خنده‌دار می‌شود. مهران مُدیری قرار است در نقش یک مرد میان‌سال جذاب باشد ولی با توجه به پیشینه‌اش در ذهن تماشاگر و البته هدایت ضعیف کارگردان که باعث می‌شود تا مُدیری، دوباره با همان تیپ آشنای همیشه‌گی‌اش دیده شود، مُخاطب را به خنده می‌اندازد. مه‌ناز افشار طبق معمول بد است و هدیه‌ تهرانی هم با چهره‌ی بیش از حد تکیده‌اش، و تغییر حالات ناگهانی‌اش در فیلم، به‌هیچ وجه قابل‌قبول نیست. ماجرای فیلم از این قرار است که زوجی می‌خواهند به خارج بروند و زن، به دوبی می‌رود تا مقدمات کار را فراهم کند و مرد، در روزهای شلوغ تابستان هشتاد و هشت، معشوقه‌ی قدیمی‌اش را که از خارج آمده می‌بیند. مرد، فکر می‌کند زن در دوبی به او خیانت می‌کند پس او هم خودش را مجاز می‌داند صمیمیت بیش‌تری با معشوقه‌ی قدیمی‌اش داشته باشد اما در نهایت، بعد از این‌که زن بعد از برگشت‌اش به ایران، از خانه قهر می‌کند و می‌رود، با حرکتی جوان‌مردانه، مشکل معشوقه‌ی قدیمی را حل می‌کند و مثل همفری بوگارت ِ «کازابلانکا»، او را ترک می‌کند و می‌ماند با زنده‌گی‌ای که قرار است از نو ساخته شود.

فیلم با وجود این‌که سعی کرده از چهره‌های جذاب سینمای ایران استفاده کند و تصاویر زیبا و خوش آب و رنگی داشته باشد، عملن به خاطر فیلم‌نامه‌اش، زمین می‌خورد و به فیلمی، ضد خودش تبدیل می‌شود.


«میراث» / برنار اِمون
***

دومین فیلم کانادایی هم که در بخش جشن‌واره‌ی جشن‌واره‌های امسال حضور دارد، فیلم خوبی‌ست. شخصیت‌های‌اش را به‌خوبی معرفی می‌کند و فِضای مدنظرش را می‌سازد و در نهایت، مُخاطب را به‌خوبی درگیر می‌کند. پزشک جدیدی برای یک شهر کوچک، در مکانی خوش‌منظره اما دوراُفتاده، برای مدّت کوتاهی مشغول به کار می‌شود تا اگر از شرایط راضی بود، به‌طور دائم به این شهر منتقل شود. فیلم عملن قرار است شهر و آدم‌های‌اش، هم‌راه با جنس زنده‌گی و مشکلات مخصوص به آن را، در داستانی با خُرده‌پی‌رنگ‌های چندگانه، به ما نشان بدهد تا تصمیم نهایی پزشک ِ جدید ِ شهر، برای ماندن یا رفتن، مشخص شود.

بیمارهای متفاوت پزشک، هر کُدام با پیش‌زمینه‌ی خاص و مشکلات مربوط به خودشان، و نحوه‌ی درگیر شُدن پزشک با آن‌ها، در خُرده روایت‌هایی، تعریف می‌شوند و این داستان‌ها، در هم و به صورت موازی پیش می‌روند و در نهایت، کُلیت فیلم را می‌سازند که البته، نتیجه‌ی نهایی‌شان، اثری خوب و دیدنی‌ست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:1  توسط میم نون  | 

فیلم‌های روز هفتم / گلویی که می‌سوخت و اشک‌هایی که بند نمی‌آمدند؛ و صف طویلی برای بلا تار!

«بوسیدن روی ماه» / همایون اسعدیان
***

بعد از «طلا و مس» که بسیار دوست‌اش داشتم و به‌نظرم، جزو به‌ترین فیلم‌های چند سال اخیر سینمای ایران‌ست، زوج اسعدیان و محمّدی، فیلم جسورانه‌ی دیگری ساخته‌اند که راست‌اش، من را خلع سلاح کرد و از لحاظ احساسی درگیر؛ جوری که موقع دیدن‌اش، بیش‌تر از این‌که مُراقب ایرادهای احتمالی و نکات تکنیکی ریز فیلم باشم، خودم را به جریان‌اش سپُردم و در آن غرق شُدم.

این مسئله، با توجه به مضمون فیلم و علاوه بر آن، ساده‌گی خط روایی و هم‌چنین کارگردانی‌اش که نُکات خاصی نداشت، حتا برای خودم هم غیر قابل باور بود. دو پیره‌زن که فرزندان‌شان از بیست سال پیش، در جبهه مفقوداثر شُده‌اند، در همسایه‌گی هم زنده‌گی می‌کنند. یکی‌شان به علت بیماری به‌زودی قرارست بمیرد ولی از این ماجرا اطلاع ندارد و پیره‌زن دیگر، که بعد از مدت‌ها جسد فرزند شهیدش را پیدا کرده‌اند، می‌خواهد در روزهای آخر، نسبت به همسایه‌اش لُطفی کند و جسد پسرش را، به‌جای جسد زن دیگر، جا بزند تا پیره‌زن بیمار، ماه‌های آخر زنده‌گی‌اش را با دل‌خوشی به اتمام برساند. تمام قصّه‌ی فیلم، همین‌ست و اسعدیان، واقعن جسارت به خرج داده که دو پیره‌زن را شخصیت‌های اصلی فیلم‌اش گذاشته و انصافن، هر دوشان عالی عمل کرده‌اند. علاوه بر این، بازی صابر اَبَر هم فوق‌العاده‌ست و بعد از چندین نقش شبیه به هم، در قالبی جدید، کامل و بی‌نقص به‌نظر می‌رسد. این فیلم هم جزو همان‌هاست که باید در اکران، دوباره و بیش‌تر دیدش.


«اسب تورین» /  بلا تار
1/2****

در سال ِ خوب ِ سینمایی 2011، با وجود این همه فیلم درخشان، تا این‌لحظه و بین تعداد بالای فیلم‌هایی که دیده‌ام، همین «اسب تورین»، حتا بالاتر از «درخت زنده‌گی»، در صدر لیست به‌ترین‌های سال ِ من قرار گرفته‌ست. فیلم آخر بلا تار، با آن برداشت‌های طولانی، رخوت وحشت‌ناک و بدبینی شدیدش نسبت به هر آن‌چه که در دُنیاست، آستانه‌ی تحمل تماشاگر را به چالش می‌کشد اما قدم به قدم و در نهایت، تجربه‌ی سینمایی شگرفی را ایجاد می‌کند و «سنگینی بار هستی» را به مُخاطب‌اش می‌چشاند. بعد از روزهای شلوغ جشن‌واره، حتمن درباره‌ی این فیلم، که پیش‌تر در مانیتور هفده اینچی دیده بودم‌اش، بیش‌تر و با جزئیات، خواهم نوشت.

اما یک نکته‌ی جنبی جذاب، صف نسبتن طولانی بود که برای دیدن «اسب تورین»، پیش از شروع فیلم، در سرمای امروز تهران، روبه‌روی سینما فلسطین تشکیل شُده بود. سالُن سینما هم تقریبن پُر شُده بود، هر چند عدّه‌‌ای، اواسط فیلم، سالن را ترک کردند و عدّه‌ای هم خسته شُده بودند و با نورهای تلفن و پچ‌پچ‌های اعصاب خُردکن‌شان، آن‌هایی را که می‌خواستند فیلم را ببینند، اذیت کردند. در کل، «بلا تار بین‌»های پای‌تخت، نشان دادند که تعدادشان کم نیست و این خودش، نکته‌ای قابل تامل بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 3:56  توسط میم نون  | 

فیلم‌های روز ششم / روز بد، روز آه!

 

«یک روز دیگر» / حسن فتحی
1/2

حسن فتحی را با سریال‌های قابل قبول‌اش مثل «مدار صفر درجه» و «شب و دهم» می‌شناسیم و می‌دانیم تجربه‌های سینمایی‌اش، هیچ‌کدام موفقیت مجموعه‌های تلویزیونی‌اش را تکرار نکرده‌اند و حالا، فیلم جدیدش، با وجود این‌که در پاریس، با آن همه زیبایی و دل‌ربایی و البته تعداد زیاد بازی‌گران خارجی ساخته شُده، باز هم چنگی به دل نمی‌زند و به دلیل فیلم‌نامه‌ی بی‌منطق و بازی‌های آماتوری بازی‌گران‌اش، جُزو تجربه‌های ناموفق جشن‌واره‌ی امسال محسوب می‌شود. داستان از این قرار است که هفت‌هزار یورو پول، در یک پاکت نامه، گُم می‌شود و بین افراد مختلف، با ملّیت‌های متفاوت که هر کدام مشکلات خودشان را دارند، در شهر پاریس می‌چرخد و درنهایت، با منطقی نچسب و باور نکردنی، به نفر اول می‌رسد.

ایراد اصلی فیلم، همین نحوه‌ی ارتباط و منطق ِ جابه‌جایی پول بین افراد و جنس رابطه‌هاشان با هم‌دیگرست؛ جوری که بیننده احساس می‌کند دستی خارج از فیلم، جوری همه‌چیز را چیده تا فیلم، به آن سرانجام مدنظر خالق‌اش برسد که این نوع تقدیر گرایی، شاید حتا یادآور ِ مجموعه سریال بی‌ارزش تُرکی «کلید اسرار» هم باشد!


«آزمایشگاه» / حمید اَمجد
1/2

خُب حمید اَمجد را با بازی در «مُسافران» ِ بیضایی می‌شناسیم و تئاترها و نمایش‌نامه‌های‌اش و حالا اولین تجربه‌ی سینمایی‌اش هم، که مثلن قرار است یک کمدی باشد، بر خلاف کارهای پیشین‌اش، اثری لوس و بی‌مزه، با فیلم‌نامه‌ای پُر از ایراد از آب درآمده و دیدن‌اش برای من ِ بیننده، چیزی جُز تلف کردن دو ساعت وقت نبود. یک پسر ساده‌ی شهرستانی، که شاگرد اول دانش‌گاه‌ست، برای استخدام در یک آزمایش‌گاه باید دوره‌ای را به صورت موقت، آن‌جا بگذراند که کارکنان آزمایش‌گاه برای‌اش مشکل ایجاد می‌کنند.

باز هم ایراد بزرگ فیلم، فیلم‌نامه‌ای‌ست که مُخاطب‌اش را دست‌پایین فرض می‌کند و می‌خواهد با ساده‌ترین شیوه، با لوده‌گی و دست و پا چلفتی نشان دادن ِ شخصیت اصلی، مثل کمدی‌های دهه‌ی شصت و هفتاد ایرانی، و یا شاید نمایش‌های روحوضی بخنداند.  فیلم‌نامه البته شخصیت‌هایی دارد که بی‌خودی مهربان‌اند یا بی‌خودی خنگ‌اند یا بی‌خودی نامردند و بی‌خودی هم متحول می‌شوند. در کُل، با توجه به کارنامه‌ و سواد اَمجد، انتظار بیش‌تری از «آزمایشگاه» می‌رفت که متاسفانه، برآورده نشد. 

«طرح‌هایی از شهر کایتان» / کازایوشی کوماکیری

خُب فیلم را جوری پخش کردند که به‌گمان‌ام، بخش‌هایی از آن، حذف شُده بود و به این دلیل، ترجیح دادم از نیمه، فیلم را نبینم تا در فُرصتی دیگر، نُسخه‌ی سالم و بدون حذفی را مُشاهده کنم. قاعدتن نظر خاصی نمی‌توانم در مورد فیلم صادر کنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 3:47  توسط میم نون  | 

فیلم‌های روز پنجم / مانی و رقیب جدی فرهادی

 

«پذیرایی ساده» /  مانی حقیقی
1/2**

بعد از فیلم درخشان «کنعان»، مانی حقیقی باز هم به همان فضای فیلم‌های ابتدایی خودش، به‌خصوص «کارگران مشغول کارند» برگشته و این‌بار، با کمک امیررضا کوهستانی، فیلم‌نامه‌ای نوشته‌، که با وجود تعدد لوکیشن خارجی در آن، متنی شبیه به کُمدی‌های ابسورد و یا سیاه تئاتری دارد. این گونه‌ از فیلم‌ها، در سینمای ما، جزو جریان‌های حاشیه‌ای قرار می‌گیرد و احتمالن، در اکران عمومی، آن‌چنان موفق نخواهد بود. کاوه و لیلا، با بازی‌های خوب مانی حقیقی و ترانه علی‌دوستی، دو غریبه هستند، که انگار در زمانی نامشخص (امروز؟)، به منطقه‌ای مرزی در ایران (احتمالن کُردستان) آمده‌اند و وظیفه دارند دویست بسته‌ی پول پنج میلیونی را به مردم بدهند و ازشان، فیلم یا عکس بگیرند که به عنوان سند، ذخیره کنند و به کسی که این ماموریت را به عهده‌شان گذاشته (احتمالن مادر کاوه) نشان بدهند تا بتوانند (باز هم احتمالن) در ادامه‌ی زندگی، مرفه و بی‌دغدغه باشند.

حالا، خُرده‌ داستان‌های فیلم، که حتا شاید بشود آن را اپیزودیک هم دانست، در برخورد با آدم‌های مُختلف، که بعضی‌هاشان تشنه‌ی پول‌اند و عده‌ای، از گرفتن‌اش سر باز می‌زنند، شکل می‌گیرد. در این حین، با وجود این‌که اطلاعات پیشینی موثقی، درباره‌ی شخصیت‌های اصلی پیدا نمی‌کنیم، در برخوردها، آن‌ها را کمی به‌تر می‌شناسیم، هرچند، در نهایت، دلیل رفتارهای کاوه، آن‌طور که شایسته‌ست، قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد. خُلاصه این‌که، با فیلمی طرفیم، که بر اساس خُره پی‌رنگ، و طنز سیاه‌اش پیش می‌رود و کم و بیش، موفق هم می‌شود.

 

«پرواز بادبادک‌ها» / علی قوی‌تن
0

به معنای واقعی کلمه، فیلم بدی‌ست و مُخاطب‌اش را اذیت می‌کند. برای مثال قرار است نوعی شاعرانه‌گی و ساده‌گی و معنویت را داشته باشد ولی چیزی غیر از بلاهت ندارد. کارگردان، که نقش شخصیت اصلی را هم بازی می‌کند و از لحاظ ظاهر، به سُهراب سپهری هم شباهت‌های فراوان دارد، معلم مدرسه‌ای‌ست که وارد روستایی می‌شود و مثلن، در ابتدا با اهالی و بچه‌ها دچار مشکل می‌شود ولی بعدتر، موقع ترک روستا، همه عاشق‌اش شُده‌اند. دقت کنید؛ این قرار بوده داستان فیلم باشد ولی عملن، در بیان این قصه، فیلم دچار مُشکل می‌شود. بازی‌های ابتدایی، با نریشن‌های شخصیت اصلی که متاسفانه نه بلدست به‌خوبی فارسی را حرف بزند و نه غزلیات حافظ را به درستی بخواند، یکی از زجرآورترین تجربه‌ها را برای بیننده به وجود می‌آورند. علاوه بر این، کارگردانی و تدوین ضعیف، که انگار مفاهیم «خط فرضی» یا «توالی نماها» وجود خارجی ندارند، همه و همه، دست به دست هم می‌دهند تا بیش‌ترین حد ممکن از آزار را به تماشاگر وارد کنند. لُطفن مرا از نوشتن و بیان باقی ایرادات فیلم و باز کردن‌شان معاف بدارید!

 

«موسیو لازار» / فیلیپ فالاردو
1/2***

رقیب کانادایی فیلم اصغر فرهادی، در اُسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان، که اتفاقن، فیلم بسیار خوبی هم هست. بشیر لازار، که یه شهروند الجزایری-کانادایی‌ست، بعد از خودکشی (حلق‌آویز شُدن) یک معلم در کلاس درس‌اش، به عنوان آموز گارجای‌گزین انتخاب می‌شود و فیلم، به شرح رابطه‌ی او با دانش‌آموزان آزرده از خودکشی معلم قبلی‌شان، و البته دولت کانادا برای اقامت می‌گذرد. فیلم به نوعی، شباهت‌هایی، چه در طرح قصه و چه از لحاظ بصری، با «کلاس» ساخته‌ی لورن کانته، که همین چند سال پیش، جایزه‌ی اصلی جشن‌واره‌ی کن را بُرده بود، دارد. شرح رفتار بشیر لازار در مُحیط مدرسه، با دوربین ِ روی‌دست و بُرش‌های سریع، ما را به او نزدیک می‌کند و رفتارهای‌اش، به‌خصوص برای ما مردم ایرانی، که آداب زنده‌گی و البته تحصیل‌مان به‌کُل، متفاوت با کانادایی‌هاست، هم‌دلی برانگیزست. «موسیو لازار»، به عنوان فیلمی اجتماعی که زنده‌گی مهاجرین را نشان می‌دهد، علاوه بر جنبه‌های سینمایی‌اش، اثری مُنصف، و واقع‌گرا درباره‌ی مردم کشورهای جهان‌سوم در آمریکای شُمالی‌ هم هست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 3:46  توسط میم نون  | 


فیلم‌های روز سوم / امان از اکبر عبدی به نقش «مادر»!

 

«خوابم می‌آد» / رضا عطاران
**

اولین فیلم سینمایی رضا عطاران، درخشان شروع می‌شود و متوسط ادامه پیدا می‌کند و بد تمام می‌شود. عطاران، که قبل‌تر قریحه‌ی خودش را در ساختن کمدی‌ تلویزیونی نشان داده بود و چند سریال نسبتن قابل‌قبول ساخته بود، این‌بار پا به عرصه‌ی سینما گذاشته و تا حدودی هم موفق بوده‌ست. خط داستان، به‌خصوص در بخش ابتدایی‌اش، شباهت زیادی با کُمدی رامبُد جوان، «ورود آقایان ممنوع دارد».باز هم عطاران، نقش یک معلم را بازی می‌کند که تا سی و نُه ساله‌گی، به‌دلیل ضعف در ارتباطات اجتماعی، ازدواج نکرده و با پدر و مادرش زنده‌گی می‌کند. بعد از فصل ابتدایی فیلم که به معرفی شخصیت‌ها و گستراندن پِی ِ قصّه می‌گذرد و البته بسیار هم درخشان‌ست، شخصیت عطاران، با دختر پاستیل‌فروشی آشنا می‌شود که کم‌کم نسبت به‌اش مهر و علاقه‌ای پیدا می‌کند و چون دختر نیازمند پول‌ست، مجبور می‌شود به‌خاطر به‌دست آوردن دل ِ دُختر، به سراغ کارهای خلاف برود که مسلمن، بی‌دست و پا بودن عطاران، و البته رابطه‌اش با پدر و مادر عجیب‌‌اش، باعث خنداندن مُخاطب می‌شود.

بسیاری از شوخی‌ها، با توجه به جنس‌شان که از شوخی‌های کلامی و موقعیت‌های جفنگ تشکیل شده‌اند، با بازی درخشان اکبر عبدی در نقش مادر و البته توانایی شخص ِ عطاران، خوب می‌خندانند ولی مشکل از جایی شروع می‌شود که داستان، لحن‌اش را تغییر می‌دهد و برای جذاب‌تر شُدن، قصد تزریق هیجان به پی‌رنگ‌اش را می‌کند که در این قسمت، غلظت شوخی‌ها کم‌تر می‌شوند و البته، سیر ماجراها، جذابیت چندانی را در مُخاطب برنمی‌انگیزند و فیلم، مرحله به مرحله، هر چه جلوتر می‌رود اُفت می‌کند. در کُل، «خوابم می‌آد»، کمدی‌ست که احتمالن مثل فیلم رامبُد جوان، در اکران عمومی می‌تواند خوب بفروشد.


«اِلنا» / آندری زویاگینتسف
***
بعد از دو شاه‌کار مسلم، فیلم‌ساز روسی، فیلمی را ساخته که انگار، کُپی دست ِ چندمی از دو اثر قبلی خودش‌ست. از لحاظ بصری و حتا نوع داستان‌گویی، می‌توان شباهت‌های بسیاری بین «اِلنا» با دو فیلم پیشین زویاگینتسف پیدا کرد اما، به‌خاطر بعضی کاستی‌ها، که سعی می‌کنم جلوتر، به‌صورت خُلاصه، بهشان بپردازم، در نهایت فیلم، به جای‌گاهی نمی‌رسد تا مُخاطب‌اش را ویران کُند. اِلنا، پرستاری‌ست که از ازدواح اول‌اش یک پسر دارد  و حالا، با ولادیمیر، مرد پول‌داری زندگی می‌کند که او هم، از ازدواج قبلی‌اش، دارای دُختری‌ست. اِلنا برای سر و سامان دادن به وضع معیشت پسر و نوه‌اش، از ولادیمیر درخواست پول می‌کند اما ولادیمیر، که حاضرست برای دُختر ِ خونی ِ خوش‌گُذران خودش، پول خرج کند، زیر بار نمی‌رود. ولادیمیر دچار ایست قلبی می‌شود و بعد از برگشتن به خانه، در حالی‌که دوران نقاهت‌اش را می‌گذراند، قصد نوشتن وصیت‌نامه‌ی جدیدی را می‌کند که سهم النا، در آن بسیار اندک‌ست و ...

اگر قصّه‌ی چند خطی فیلم را دنبال کنید، متوجه می‌شویم که بر خلاف «بازگشت» و «تبعید»، «اِلنا»، داستان جدیدی ندارد و دقیقن همین بکر نبودن قصّه‌ست که باعث می‌شود چیز جدید و شوک‌آوری برای مخاطب نداشته باشد. هرچند این‌جا هم، به‌سبک دو فیلم قبلی، نماهای بُلند و سرد فیلم، که از اصل کلاسیک شات/ریورس‌شات پیروی نمی‌کنند، به این دلیل طراحی شُده‌اند تا مُخاطب، پله پله به شخصیت‌ها نزدیک شود و همان فضاسازی‌ها شکل بگیرند، ولی چون در نقطه‌ی اوج‌اش، فیلم چیزی برای ضربه زدن ندارد، در نهایت، به اثری ناتمام می‌ماند که مُخاطب ِ پی‌گیر زویاگینتسف را راضی نمی‌کند.


 فیلم روز چهارم / در ستایش فیلم دیدن روی پرده

«درخت زنده‌گی» / ترنس مَلیک
****

خُب حقیقت‌اش، در بالا بودن ارزش فیلم آخر ترنس مَلیک، حرف‌های بسیار، گفته شُده و این‌جا، لُزومی نمی‌بینم باز هم برای مثال، از فُرم نوین و در عین حال، فوق‌العاده‌ی فیلم، که به‌نوعی برای خودش در گرامر سینما، فصل جدیدی باز کرده چیزی بگوی‌ام؛ یا از فیلم‌برداری درخشان و خیره‌کننده‌اش، موسیقی مدهوش کننده و یا تدوین هوش‌مندانه‌ای که با کات‌های درخشان‌اش، همه‌جوره، باعث می‌شوند تا فیلم، جزو قُلّه‌های رفیع تاریخ سینما قرار بگیرد. فقط دوست دارم این نُکته را تکرار کنم که دیدن «درخت زنده‌گی»، روی پرده، آن‌چنان تاثیر احساسی شدیدی روی من گذاشت که انگار، دوباره و از سر ِ نو، و از جنسی به‌تر و کامل‌تر، با فیلم جدیدی مواجه شُده‌ام. فقط اُمیدوارم این سُنّت اکران فیلم‌های درخشان خارجی، که بدون جرح و تعدیل زیاد، قابل نمایش در کشورمان هستند، هم‌چنان ادامه پیدا کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 3:35  توسط میم نون  | 

«هوگو»ی اسکورسیزی، آن‌هم سه‌بُعدی و کمی «بی‌خود و بی‌جهت»


«یه عاشقانه‌ی ساده» / سامان مقدم
*
خُب راست‌اش حداقل اسم فیلم، با تماشاگرش رو راست‌ست. قرار است عاشقانه‌ای ببینیم که به ساده‌ترین شکل ممکن روایت می‌شود. دختری که از بچه‌گی شیرینی‌خورده‌ی پسر خاله‌اش است ولی دل‌اش با کس دیگری‌ست و پدری که اول‌اش رگ غیرت‌اش بالا می‌زند و بعدتر رضایت می‌دهد اما به‌خاطر رازی که پیش پدر پسرخاله دارد، در معذوریتی اخلاقی قرار می‌گیرد تا بین زندگی خودش و دخترش یکی را انتخاب کند هرچند در نهایت، آن پسر خاله‌‌ای که کله‌شق نشان داده شُده، شب عروسی متحول می‌شود و همه‌چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود. داستان فیلم، در کلاسیک‌ترین و ساده‌ترین حالت ممکن پیش می‌رود و با توجه به مثال‌های فراوانی که شبیه به این فیلم دیده‌ایم و خوانده‌ایم، هیچ رغبتی برای دنبال کردن به مُخاطب‌اش ارائه نمی‌دهد. بازی‌ها تقریبن معمولی هستند و نکته‌ی خاص و قابل‌ارائه‌ای ندارند. اما ویژگی مثبت فیلم، فیلم‌برداری درخشان محمد آلاد‌پوش‌ست که در فضای روستایی، با توجه به خانه‌ها‌ی کاه‌گلی، جلوه‌ی زیبایی از روستا و مردمان‌اش را نشان‌مان می‌دهد. علاوه بر این، به‌خاطر تنوع رنگ در لباس‌ها و فضای فیلم، از این لحاظ هم، با فیلم خوش آب و رنگ و خوش‌تصویری روبه‌رو هستیم.

«چِک» / کاظم راست‌گفتار
*
متاسفانه باز هم فیلمی به شدت معمولی‌ست که تنها ایده‌ی درخشان‌اش، البته، آن هم، آن‌طور که در تیتراژ انتهایی می‌آید، انگار از فیلم دیگری گرفته شُده. چهار مسافر مرد و یک راننده تاکسی زن، در حال حرکت، توسط دو موتور سوار که قصد دارند با شکستن شیشه‌ی پنجره‌ی ماشین، کیف یکی از مسافران را سرقت کنند، مواجه می‌شوند و البته، بعد از مقاومت باقی مسافران و راننده، ناموفق، مجبور به فرار می‌شوند و حالا، پیره‌مردی که کیف‌اش را حفظ کرده، به پاس تشکر از از این چهار نفر، چکی به مبلغ چهل میلیون تومان برای‌شان می‌نویسد و از این جا به بعد، داستان فیلم شروع می‌شود. این چهار نفر که به هم‌دیگر اعتماد ندارند، مجبورند با هم باشند تا خیال‌شان از بابت چک راحت باشد و حالا، چهار آدم، از چهار تیپ مختلف که البته یکی‌شان زن‌ست، در فضایی مثلن پُر از شک و بدگمانی نسبت به هم‌دیگر، شب و روزی را با هم می‌گذرانند و همین تفاوت تیپ‌شان، باعث ایجاد موقعیت‌های کُمیک و خنده‌دار می‌شود و مطابق خیلی از فیلم‌های دیگر که نویسنده و کارگردان فکر می‌کنند اگر شعار نگویند فیلم‌شان ایراد دارد، چند شعار گُل‌درشت درباره‌ی تحمل‌کردن هم‌دیگر و بحث‌هایی از این قسم، در فیلم‌شان قرار می‌دهند. بعضی از شوخی‌های فیلم خوب می‌خندانند اما در مجموع، باعث نجات دادن فیلم نمی‌شوند چون فیلم‌نامه، عملن با تیپ‌های دم‌دستی‌اش، چیز دندان‌گیری ارائه نمی‌دهد.

«بی‌خود و بی‌جهت» / عبدالرضا کاهانی
1/2**
کاهانی در ادامه‌ی ساخت کمدی‌های نامتعارف‌اش، این‌بار زمان و لوکیشن را محدود کرده و به سراغ قصه‌ای رفته که بسیار به بازی بازی‌گران‌اش وابسته‌ست. زوج جوانی که نقش‌شان را نگار جواهریان ِ فوق‌العاده و احمد مهران‌فر بازی می‌کنند، به‌علت حامله‌گی زن در دوران عقد، مجبورند برای پنهان کردن این قضیه از خانواده‌ی دختر، هرچه سریع‌تر ازدواج کنند و قرار است به خانه‌ی جدیدشان که زوج دیگر فیلم، رضا عطاران و پانته‌آ بهرام، به هم‌راه پسربچه‌ی تُخس‌شان در آن زندگی می‌کنند نقل مکان کنند و در همان شب هم مراسم عروسی را بگیرند. اما مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که خانه‌ی جای‌گزین زوج دوم که انگار خریداری شُده، آماده‌ی تحویل نیست و حالا در خانه‌ای، که اسباب دو خانواده در آن قرار دارد، قرار است تا چند ساعت بعد، یک مراسم عروسی برگزار شود. محدودیت زمانی و مکانی فیلم، باعث شُده تا کاهانی، شاید کمی سخت‌تر و البته کمی‌ ارزان‌تر فیلم‌اش را بسازد و بسترهای شوخی فیلم‌اش را پایه‌گذاری کند. بیش‌تر شوخی‌ها، به‌خاطر به‌وجود آمدن مُشکل کم‌بود زمان تا شروع مراسم عروسی، تقابل دو زن فیلم و ورود مادر به‌شدّت مذهبی عروس جوان به‌وجود می‌آیند. فیلم به‌خاطر نوع دکور و اسباب و اثاثیه‌ی بسیار در آن، داد و فریاد بازی‌گرانی که مُدام می‌روند و می‌آیند و فضای متشنج موجود، بسیار شلوغ به‌‌نظر می‌رسد و برداشت‌های به نسبت بُلند کاهانی، با شوخی‌های کاشته شُده در فیلم‌نامه، علاوه بر خنداندن حداکثری مُخاطب، حس تلخی و استرس را هم منتقل می‌کنند. بازی بازی‌گران، همان‌طور که ازشان انتظار هم می‌رفت درخشان‌ست و احتمالن، پانته‌آ بهرام، حتا شاید بتواند یکی از کاندیدهای جایزه‌ی به‌ترین بازی‌گر زن بشود.

«هوگو» / مارتین اسکورسزی
***
اما گُل سرسبد فیلم‌های روز دوم، فیلم آخر اسکورسزی دوست‌داشتنی، «هوگو»، آن هم به صورت سه‌بُعدی، در تالار ایوان شمس بود. جُدای این‌که دیدن فیلم سه‌بُعدی، جذابیت‌های خاص خودش را دارد و از لحاظ بصری و احساسی، تاثیر دوچندانی باقی می‌گذارد، فیلم اسکوسزی هم از فُرمت سه‌بُعدی به‌خوبی استفاده می‌کند تا عاشقانه و یا شاید ادای دین به سینما، به‌خصوص ژرژ مه‌لیس، اولین کارگردان رویاپرداز سینمای صامت را برای مُخاطب‌اش هرچه به‌تر بنا کند. اسکورسزی که تا به‌حال، همه‌جور فیلم ساخته، حالا، در هفتاد ساله‌گی، ساختن فیلم سه‌بعدی را هم تجربه می‌کند و به مُخاطبان‌اش نشان می‌دهد که هنوز هم با شور و علاقه، قرار است سینمای‌اش را ادامه دهد. «هوگو» ماجرای پسربچه‌ای‌ست که در ایستگاه راه‌آهن پاریس زنده‌گی می‌کند و تنها یادگاری از پدر مرحوم‌اش، یه ربات نیمه‌کاره‌ست که باید تعمیر شود. در این حین، پسر برای پیدا کردن پیچ و مهره و تکمیل ربات‌اش، به سراغ یک مغازه‌ی اسباب‌بازی فروشی می‌رود تا اقلام مورد نیازش را از آن‌جا تهیه (بخوانید دزدی) کند که توسط صاحب مغازه گیر می‌اُفتد و بعدتر می‌فهمیم این پیره‌مرد اساب‌بازی فروش، همان ژرژ مه‌لیس معروف است که از بد روزگار به این وضع اُفتاده و طی ماجراهایی، دوباره به شان و عزّت سابق‌اش برمی‌گردد. حقیقت‌اش، «هوگو»، فیلم‌نامه‌ی ساده‌ای دارد و بیش‌تر از لحاظ بصری‌ست که مُخاطب‌اش را میخ‌کوب می‌کند تا برای پسرک بی‌چاره‌ی فیلم، دل بسوزاند ولی نکته‌ی اصلی فیلم، خود مارتین اسکوسزی‌ست که نشان می‌دهد هم‌چنان نسبت به سینما شور و علاقه دارد و دوست دارد بخش‌های تجربه نشده‌ی آن را هم بیازماید و البته، با توجه به این‌که این فیلم، از کتاب «اختراع هوگو کابره» (که عملن تصویرسازی و خیال در آن، ارج و قُربی به اندازه‌ی متن دارد) اقتباس شُده، انتخاب فُرمت سه‌بُعدی، برای آن بسیار مناسب به‌نظر می‌رسد. با وجود این‌که در نُسخه‌ی موجود، قسمت‌هایی از فیلم کوتاه شُده، به تمامی سینمادوستان پیش‌نهاد می‌کنم تا در روز چهارشنبه، 19 بهمن، به تالار ایوان شمس بروند و خودشان را در عاشقانه‌ی جذاب سینمایی اسکورسزی غرق کنند که تجربه‌ای ناب را از سر بگذرانند.  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 10:28  توسط میم نون  | 

پیش‌درآمد

در سردترین روزهای تهران، جشن‌واره‌ی فیلم فجر، مثل سی سال گذشته و البته با فیلم‌هایی که در مقایسه با سال قبل، نه اسم و رسمی دارند و نه آن‌چنان، دیدن خیلی‌های‌شان شوق‌انگیز جلوه می‌کند، شروع شُده‌ست. در این جشن‌واره، تقریبن این‌طور می‌شود گفت که اکثر فیلم‌سازهای نامی ایرانی حضور ندارند و باید به انتظار تک‌ستاره‌ها، و یا شاید هم کشف‌های جدید نشست. اُمیدوارم برخلاف اسامی فیلم‌‌ها و فیلم‌سازان نه چندان مطرح، چند فیلم دندان‌گیر و قابل اعتنا پیدا بشوند، هرچند برای منی که جشن‌واره‌ی رویایی سال قبل، با انبوه فیلم‌های درخشان را تجربه کرده‌ام، تقریبن هیچ جشن‌واره‌ی فیلم فجر دیگری، نمی‌تواند آن‌قدر اشتیاق برانگیز باشد، چه برسد به برهوت امسال. در جشن‌و‌اره‌ی سی‌اُم، احتمالن فیلم‌‌های «پلّه‌ی آخر» علی مُصفّا، «بی‌خود و بی‌جهت» عبدالرضا کاهانی، «پذیرایی ساده»ی مانی حقیقی، «برف ِ روی کاج‌ها»ی پیمان معادی و با احتمال کم‌تر «یک روز دیگر» حسن فتحی، «بوسیدن روی ماه» همایون اسعدیان و «پُل چوبی» مهدی کرم‌پور، جزو فیلم‌های قابل‌اعتنای جشن‌و‌اره محسوب بشوند. البته داریوش مهرجویی، کارگردان بزرگ سینمای ایران هم امسال، با فیلم «نارنجی‌پوش» در جشن‌واره حضور دارد که با توجه به چند فیلم اخیرش، و البته شنیده‌ها راجع به این فیلم، پیش‌بینی می‌شود که با فیلمی معمولی از او روبه‌رو هستیم. البته باید دید؛ و شاید فیلم‌های ناشناخته، از فیلم‌سازان گُم‌نام، بتوانند مُخاطبین جشن‌واره را سر ذوق بیاورند.

اما نکته‌ی مثبت جشن‌و‌اره‌ی امسال، حضور فیلم‌های خارجی فوق‌العاده‌ست که هرچند تمام‌شان به‌راحتی از طریق اینترنت و یا حتا پیاده‌روهای تهران قابل‌دست‌رسی هستند اما دیدن نُسخه‌های با کیفیت‌شان، به‌خصوص برای نسل ما که تقریبن تمام فیلم‌های درجه یک سینمای جهان را در مانیتورهای چهارده-پانزده اینچی کامپیوترهای شخصی‌مان دیده‌ایم، بسیار جذاب به‌نظر می‌رسد. فیلم‌های تحسین شُده‌ی «درخت زندگی» ترنس ملیک، «اسب تورین» بلا تار، «روزی روزگاری در آناتولی» نوری بیلگه جیلان، «پسری با دوچرخه» برادران داردن و «هوگو»ی مارتین اسکورسزی که البته، این آخری قرارست به صورت سه‌بُعدی نمایش داده شود، در جشن‌واره حضور دارند که برای سینمادوستان ایرانی، بی‌هیچ شکی، تجربه‌ای منحصر به فرد خواهد بود.

سعی می‌کنم هر روز، درباره‌ی فیلم‌هایی که دیده‌ام، چد سطری بنویسم و به فیلم‌ها ستاره بدهم. پنج‌ ستاره یعنی شاه‌کار، چهار ستاره عالی، سه تاره خوب، دو ستاره متوسط و کم‌تر از دو ستاره ضعیف. البته ذکر این نکته ضروری‌ست که قضاوت‌ها‌ی‌ام درباره‌ی فیلم‌ها، در شرایط جشن‌واره و فقط با یک‌بار دیدن‌شان انجام خواهد شُد.


فیلم‌های روز اول / دو فیلم بد و یک «پلّه‌ی آخر» درجه یک!


«گشت ارشاد» / سعید سُهیلی

1/2

این‌طور باب شُده که انگار، فیلم‌سازها به خیال خودشان، به سُراغ موضوعات مُلتهب جامعه بروند و با خط قرمزها بازی کنند و با چند شوخی، سر و ته فیلم را جمع کنند. نمونه‌ی بارز و البته موفق این دست فیلم‌ها، شاید «لیلی با من است» کمال تبریزی باشد که بعد‌ها با سری «اخراجی‌ها» ادامه پیدا کرده‌ست و حالا، به «گشت ارشاد» رسیده. ماجرای فیلم از این قرار است که سه نفر، خودشان را به سر و شکل مامورین گشت ارشاد درمی‌آورند و سعی می‌کنند از مردم باج‌گیری کنند. اُمیدوارم با خواندن داستان تک‌خطی فیلم، به یاد کمدی ابسورد عبدالرضا کاهانی، یعنی «اسب حیوان نجیبی است» نیافتید که این فیلم سعید سهیلی، برای گستراندن خط روایی و شوخی‌های‌اش، از دم‌دستی روش موجود استفاده کرده، یعنی شوخی‌های کلامی و لوده‌گی‌های فراوان، مثل «اخراجی‌ها» که البته احتمالن، تماشاگران عام را جذب می‌کند و می‌خنداند؛ به همراه شعارهای نچسب و گُل‌درشت برای خالی نبودن عریضه و بازی‌های به‌شدت بد و آماتوری پسر کارگردان و پولاد کیمیایی و نیوشا ضیغمی و البته باقی بازی‌گران فرعی‌تر. و از همه بدتر، پایانی خوش و سرهم‌بندی شُده و البته غیرمنطقی که برای مثال، یک قاتل، بعد از چند سال حبس، به‌راحتی آزاد می‌شود. شاید تنها نُکته‌ی مثبت فیلم، بازی متوسط حمید فرخ‌نژاد باشد و احتمالن ریسک کارگردان برای نزدیک شُدن به موضوعی حساس.


«بیداری» / فرزاد مؤتمن

0

باور کنید، بدون هیچ اغراقی، این بدترین فیلمی بود که در تمام عُمر فیلم‌بینی‌ام دیده‌ام! راست‌اش واژه‌گان شاید برای بد گفتن از این فیلم، کم بیایند؛ و حیف از وقتی که برای دیدن‌اش هدر دادم. فرزاد مؤتمن که پیش‌تر، با فیلم خوب «شب‌های روشن» و فیلم‌های قابل‌قبول «صداها» و «هفت‌پرده» (هر سه به نویسنده‌گی سعید عقیقی)، برای خودش اسم و رسمی به‌هم زده بود، به یک‌باره تمام آن‌چه را که رشته بود، پنبه کرد. فیلم ماجرای زنی‌ست که از بیست‌ و چند سال پیش به زمان حال آمده تا پِی ِ دُخترش را که امروز، دانش‌مند شُده بگیرد. فیلم این‌طورر تلاش می‌کند تا با گره‌گشایی نهایی‌اش، داستان عجیب و غریب‌اش را، به یک ساینس‌فیکشن معناگرا تبدیل کند اما حیف که عملن به کاریکاتوری شبیه می‌شود که تماشاگران، بارها به داستان پُر سوز و گُدازش خندیدند. بازی‌ها آن‌قدر بد هستند که درباره‌شان هیچ‌چیز نمی‌شود گُفت. حامد بهدادی که با لهجه‌ی غریب‌اش قرار است در نقش یک فرشته‌ی مرگ و البته به‌صورت توامان شوهر باشد، بازی‌اش، به نوعی کُمدی ناخواسته تبدیل می‌شود. شقایق فراهانی سعی می‌کند ادای یک زن، که دیگران فکر می‌کنند دیوانه‌ست را در ‌آورد که با صدای بد و اشک‌هایی که نمی‌آیند، فقط یک بازی بد دیگر در کارنامه‌اش ثبت می‌کند و نیکی کریمی که قرار است به‌خاطر غم ِ نبودن مادرش، سرد و بی‌روح باشد که البته در پایان، به طرز غریبی متحول و گرم می‌شود. سعی می‌کنم از باقی نکات بد فیلم چیز بیش‌تری نگویم و که حتا مرورشان هم برای‌ام عذاب‌آور هستند و بحث را این‌طور خلاصه کنم که: یک فیلم تمامن مزخرف!


«پلّه‌ی آخر» /  علی مُصفّا

***

خُب خوش‌بختانه، روز اول، بعد از دیدن دو فاجعه‌ی سینمایی، با یک فیلم خوب تمام شُد. علی مُصفّا، کارگردان فیلم، بر اساس داستانی از جیمز جویس («مُرده‌گان») و به شیوه‌ی روایی داستانی سیال ذهن، در فیلم‌اش، قصّه‌ی مردی را تعریف می‌کند که به‌صورت پس و پیش، داستان پیش از مرگ‌اش را تعریف می‌کند. فیلم از نریشن‌های شخصیت اصلی، برای پیش‌بُرد قصه‌اش کمک می‌گیرد و از طنزی ظریف، چه در کلام و چه در موقعیت استفاده می‌کند تا داستان آدم‌های تلخ و تنهای فیلم، راحت‌تر قابل‌پذیرش باشد. علاوه بر این، فُرم روایی «پلّه‌ی آخر»، با توجه به موقعیت‌های داستان، بسیار هم‌آهنگ و به‌جا به‌نظر می‌رسد و باعث شُده تا دست آخر، با فیلمی مواجه باشیم که چندباره دیدن‌اش، ارزش داشته باشد. بازی‌های خانم سینمای ایران، لیلا حاتمی و علی مُصفّا، بسیار عالی هستند و این‌جا، تمام بازی‌گرهای نقش‌های فرعی هم، مجموعه‌ای خوب و قابل قبول از خودشان به نمایش گُذاشته‌اند. اُمیدوارم این فیلم، فُرصت اکران را داشته باشد و به سرنوشت فیلم فوق‌العاده‌ی سال قبل، «چیزهایی هست که نمی‌دانی» مواجه نشود تا امکان دیدن دوباره و بحث‌های بیش‌تر در موردش وجود داشته باشد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 10:16  توسط میم نون  | 

دیدنی بود هر آن‌چه با دستان ظریف‌اش می‌کرد. سیگار را جوری می‌گذاشت بین آن انگشتان ِ کشیده‌اش که گویی، بهترین جایی بود که می‌شد برای آن سیگار تصور کرد و مجبورم می‌کرد به اقرار این‌که بگوی‌ام «حرکات‌اش آئینی بود». توی همان جمع‌های شلوغ، توی کافه‌های دودگرفته‌ی تهران، که من یک گوشه‌ی میز نشسته بودم، بود و صُحبت می‌کرد و به‌وقت‌اش که می‌شد، یه کمی مکث. آن انگشتان کشیده، روی میز جلو می‌رفتند و پاکت سیگار را پیدا می‌کردند. بعد، انگاری نیازی به نگاه کردن نداشته باشد، آن دست‌ها، آن دست‌های سفید و ظریف، سیگاری بیرون می‌کشیدند و می‌بُردند سمت لب‌هاش. حرف می‌زد؟ مکث کرده بود؟ نفهمیدم هیچ‌وقت بس که شیفته‌ی آن دست‌هاش می‌شدم و هوش و حواس می‌رفت سمت‌شان و بعدترش، وقتی که سیگار بین لب‌هاش بود، آن یکی دست‌اش، با لوندی، فندک را بالا می‌بُرد و روشن‌اش می‌کرد سیگار را. کام ِ اول، کام ِ تلخ‌تر را که می‌گرفت، دودش را توی هوا می‌فرستاد و پخش می‌شُد این دود و چشمان‌ام مسیرش را دُنبال می‌کرد و پخش می‌شُد رشته‌ی نگاه‌ام...

دوباره که می‌دیدم‌اش، حرف زدن را از سر گرفته بود و دست‌هاش، آن دست‌های سفید ظریف، انگار که می‌رقصیدند و با دود سیگاری که بین انگشت‌هاش بود، شکل‌ها می‌ساختند. حرف می‌زد و حرف می‌زد و به‌وقت‌اش، مکثی می‌کرد و می‌مانْد و دوباره کامی می‌گرفت اما هیچ نمی‌فهمیدی که مکث کرده؛ بس که کلمات را به‌وقت جلو می‌بُرد و به‌وقت، استراحت می‌داد و به‌وقت ِ راحتی ِ حرف‌هاش، از سیگارش کامی گرفته بود که من ِ مبهوت در حرکات‌اش، در دست‌هاش، آن دست‌های سفید ظریف، از آن گوشه‌ی جمع، نفهمیده بودم کلام کُجا رفته و همین‌طور مبهوت، همین‌طور خیره...

حرف می‌زد و سیگار می‌کشید و گاهی که یک نفر ِ دیگر حرف می‌زد، آن دستی که سیگار را گرفته بود، می‌رفت زیر چانه‌اش و می‌شُد تکیه‌گاه آن حجم ِ عظیم ِ زیبایی؛ و آن دست‌، آن دست‌ سفید ظریف، که سیگاری بین انگشت‌هاش بود، طاقت می‌آورد آن بار را و دود بود که اوج می‌گرفت از سیگار و صورت‌اش را می‌بُرد توی ابهام. و آن یکی دست‌اش، آن یکی دست سفید ظریف، روی میز، با موسیقی جَز، که پخش بود توی هوا، روی پاکت سیگار می‌رقصید و ضرب می‌گرفت جوری که باورم می‌شُد تمام آن موسیقی، با تاریخ غم‌بار پدیدآورنده‌گان‌اش، از ضرب پیانوی آن انگشتان کشیده‌ی دست ِ چپ ِ سفید ِ ظریف‌اش ساخته...

و می‌گذشت زمان و می‌گذشت زمان و من ِ مَنگ، از آن گوشه‌ی جمع، آئین‌اش را دُنبال می‌کردم و گذر زمان را نمی‌فهمیدم بس که  طولانی بود و آن‌جهانی، تا تمام می‌شد سیگار و غلت می‌خورد بین انگشت‌هاش و جلو می‌آمد و دُم‌اش را می‌گرفت و توی زیرسیگاری روبه‌رو، خاموش می‌کرد و دودی که زیاد بود و کم‌تر می‌شد و بعد هم، خاموش. و من، و من ِ مبهوت که به خودم می‌آمدم و فضا را می‌فهمیدم و لب‌خند تحویل می‌دادم و از آن گوشه‌، عیش‌ام را، این‌بار ولی شکل ِ دیگر، ادامه می‌دادم و خیره می‌شدم به صورت‌اش، به آن حجم ِ عظیم ِ زیبایی و غرق می‌شدم و همین‌طور مبهوت، همین‌طور خیره... 

که آن، خودش حکایت دیگری‌ست...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 19:43  توسط میم نون  |